‏نمایش پست‌ها با برچسب مصاحبه‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مصاحبه‌ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اسفند ۳۰, دوشنبه

همسر بهنام ابراهیم‌ زاده: اگر تا پایان فروردین‌ ماه مسئولین برای درمان همسرم اقدامی نکنند ، دست به اعتصاب غذا خواهد زد



چندی پیش با درخواست مرخصی بهنام ابراهیم‌زاده، زندانی سیاسی در زندان رجایی شهر کرج، مخالفت شد؛ این مخالفت در حالی صورت گرفت که پزشک قانونی زندان وضعیت وخیم بهنام را تأیید کرده و خواستار اعزام وی به مراکز درمانی در خارج از زندان شده بود.
زبیده حاجی‌زاده، همسر بهنام ابراهیم‌زاده، در مصاحبه با تارنگار حقوق بشر در ایران به شرح دلایل مخالفت دادستانی با مرخصی درمانی همسرش پرداخته و می‌گوید در صورت تداوم این مخالفت‌ها، این زندانی سیاسی در زندان دست به اعتصاب غذای نامحدود خواهد زد.
متن کامل گفت‌وگوی زبیده حاجی‌زاده با تارنگار حقوق بشر در ایران در پی می‌آید:
خانم حاجی‌زاده لطفاً وضعیت فعلی همسرتان را در زندان رجایی شهر شرح دهید.
بهنام در حال حاضر در زندان رجایی شهر بند ده سالن سی ویک، بین زندانیانی با جرائم خطرناک، محکومیت هفت سال و ده ماهه خود را سپری می‌کند. وضعیت سلامت ایشان مساعد نیست و نیاز به رسیدگی پزشکی دارد. بهنام از ناراحتی‌های آرتروز گردن، دیسک کمر و کلیه رنج می‌برد و متأسفانه دستگاه قضایی با مرخصی درمانی و مرخصی ایام عید بهنام مخالفت کرده است.
دلیل مخالفت دستگاه قضایی چیست و تاکنون چه اقداماتی جهت بهبود وضعیت آقای ابراهیم‌زاده انجام شده است؟
به‌جز چند آزمایش ام آر آی و عکس و کلونوسکوپی، هیچ اقدام درمانی و رسیدگی اساسی برای بهنام انجام نداده‌اند؛ این در حالی است که حتی پزشک قانونی زندان وضعیت وخیم بهنام را تأیید کرده؛ مخالفت دستگاه قضایی برای این است که بهنام در داخل زندان حتی از فعالیت مدنی خود دست نکشیده است. بهنام صرفاً به خاطر فعالیت حقوق بشری و صرفاً به خاطر دفاع از کودکان و کارگران و انتقاد از حاکمیت حکم گرفته و وضعیت نامساعد جسمانی او به خاطر ماه‌ها انفرادی و بازجویی در بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات است، پس مسئولین باید این را بدانند، نه تنها بهنام، حتی ما خانواده‌ی او هم تا زمانی که بهنام در زندان باشد سکوت نخواهیم کرد.
پاسخ دادستان در آخرین مراجعه‌ی شما برای درخواست مرخصی چه بوده است؟
من به همراه تعدادی از دوستان در دو ماه پایانی سال هرچند روز برای پیگیری وضعیت بهنام برای دریافت مرخصی به دادستانی رفته‌ایم. دادیار ناظر بر زندان، حاج مرادی یک بار رسانه‌ای شدن مطالب و بیانیه‌های بهنام از داخل زندان را بهانه کردند و گفتند بهنام یک بار مرخصی گرفته و دیگر مرخصی بهش تعلق نمی‌گیرد؛ این در حالی است که بهنام آخرین بار در شهریورماه ۹۵ تنها برای مدت چند روز به مرخصی اعزام شده بود. در آخرین مورد دادیار حاج مرادی به من وعده داد که بهنام عید نوروز به مرخصی می‌آید اما هم چنان‌که می‌بینید سال ۹۵ هم تمام شد و دستگاه قضایی نه او را به بیمارستان اعزام کرد و نه با مرخصی درمانی‌اش موافقت کرد. بهنام گفته است که اگر تا پایان فروردین‌ماه اقدامی برای درمانش انجام نشود، دست به اعتصاب غذا خواهد زد.
همان‌طور که اشاره کردید قرار است آقای ابراهیم‌زاده در آینده‌ای نزدیک اقدام به اعتصاب غذا بکند؛ به نظر شما این اعتصاب غذا چقدر می‌تواند تأثیرگذار باشد؟
درخواست بهنام رسیدگی فوری پزشکی، آزادی بی‌قید و شرط تا زمان رسیدگی به اعاده دادرسی و برداشتن اتهامات امنیتی بر روی پرونده فعالین کارگری است و در اعتراض به نبود عدالت قضایی اقدام به اعتصاب غذا خواهند کرد؛ وعده‌های دستگاه قضایی نمی‌توانند مانع اعتصاب غذای وی شوند. ما به‌شدت نگران او هستیم، اما بهنام تصمیم خودش را گرفته و آن را عملی خواهد کرد. امیدواریم مسئولان به خودشان بیایند.
سخن آخر….
اتهام‌های وارده به بهنام صرفاً به خاطر فعالیت حقوق بشری و صرفاً به خاطر دفاع از کودکان و کارگران و انتقاد از حاکمیت است و محکومیت هیچ توجیه عقلانی و منطقی ندارد؛ مطمعنا این اقدامات ناعادلانه در عزم و اراده راسخ بهنام ذره‌ای تردید ایجاد نخواهد کرد. امیدوارم فعالین و نهادهای حقوق بشری بهنام را به فراموشی نسپارند و صدای او باشند.

۱۳۹۵ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

شیرین عبادی: تا جنایتکاران در مسند قدرتند، بخشش بی‌معنی است



شیرین عبادی (متولد ۱۳۲۶) فعال حقوق بشر و حقوق‌دان سرشناس ایرانی است که در سال ۱۳۸۲ برنده جایزه صلح نوبل شد. او به علت تلاش برای گسترش دموکراسی و حقوق بشر با تاکید بر حقوق زنان و کودکان این جایزه را دریافت کرد. خانم عبادی پیش از آن وکالت برخی پرونده‌های جنجال‌برانگیز همچون پرونده قتل‌های زنجیره‌ای، پرونده کوی دانشگاه تهران و پرونده زهرا کاظمی(خبرنگار مقتول درز زندان اوین) را بعهده داشت. او که موسس انجمن حمایت از حقوق کودکان بود پس از دریافت جایزه صلح نوبل، کانون مدافعان حقوق بشر را تاسیس کرد. خانم عبادی اواخر دهه هشتاد به دلیل افزایش فشار از جانب نیروهای تندرو، ایران را ترک کرد. این فشارها بعد از آن هم ادامه داشته و هم‌اکنون خانم نرگس محمدی معاون او در کانون مدافعان حقوق بشر، در زندان است. همچنین اموال او در ایران به بهانه‌های مالیاتی توقیف شده است.
معنی دادخواهی چیست و اهمیت آن بعد از چند دوره سرکوب و فاجعه در یک جامعه کجاست؟
یک وجه دادخواهی و اهمیت آن در جامعه، آنجاست که می‌تواند از تداوم ستم جلوگیری کند. نتیجه دادخواهی را اگر محاکمه عادلانه جنایت و مواجهه حقیقی با آن بدانیم، و اگر در یک فرایند راستین دادخواهی، عدالت اجرا شود، در این صورت تضمینی واقعی برای جلوگیری از تکرار جنایت بوجود خواهد آمد. دیگر آنکه به ثمر رساندن دادخواهی موجب قوام جامعه و نظم عمومی است، زیرا که بقای هر اجتماعی زمانی ممکن خواهد بود که مردم اطمینان یابند در این جامعه حقوق‌شان محفوظ است و کسانی که خود را بالاتر از قانون می‌دانند توان تجاوز به حقوق عمومی را ندارند. همچنین باید به حق قربانیان این جنایت‌ها پرداخت و روند دادخواهی موجب استیفای حقوق آنها نیز خواهد شد.
همانگونه که تاکید کردید، معمولا یک وجه مساله دادخواهی اعاده حق شخصی افراد و صورت دیگر دادخواهی را اعاده حق عمومی جامعه می‌دانند. می‌دانیم که جنبه شخصی هر دعوای حقوقی، با تشکیل دادگاه و صدور حکم و اعاده حق، مختومه می‌شود. اما وجه عمومی مساله دادخواهی پیچیده‌تر است. پرسش این است که اصولا چه فرایندی باید طی شود و چه اتفاقی باید بیافتد که بگوییم وجه عمومی دادخواهی نیز به سرانجام رسیده است؟ به بیان دیگر هدف نهایی دادخواهی در عرصه عمومی چیست؟
هر زمان که یک دادرسی عادلانه اتفاق بیافتد، و مردم اطمینان پیدا کنند که عدالت برقرار شده است و همچنین هرگاه قربانیان و یا بازماندگان آنها به حقوق حقه خود دست یابند، در چنین صورتی می‌توان از پایان دادخواهی سخن گفت. اما تا زمانی که دادرسی عادلانه‌ای صورت نگیرد، اینگونه پرونده‌ها همیشه مانند یک زخم باز در جامعه باقی می‌مانند. درباره شرایط دادرسی عادلانه و معنی واقعی آن در چنین پرونده‌هایی که شامل کشف حقیقت باید باشد، در ادامه گفتگو بیشتر سخن خواهم گفت.
نکته دیگر که در این‌گونه پرونده‌های عمومی مطرح می‌شود، مسئولیت مردم در قبال جنایت‌های صورت گرفته است. به نظر می‌رسد که حداقل یکی از علت‌های تداوم سرکوب و جنایت در جامعه، سکوت یا بی‌تفاوتی و حتی گاه رضایت بخشی از مردم هم هست. بنابراین چنانچه دادخواهی به خواست عمومی تبدیل شود، امکان تداوم سرکوب نیز از بین خواهد رفت. اکنون پرسش این است که چگونه می توان دادخواهی را به خواست عمومی جامعه تبدیل کرد؟
وقتی جنایت یا نقض حقوق‌بشر فاحشی در جامعه اتفاق می‌افتد، مهمترین مرحله برای حساس شدن وجدان عمومی جامعه، اطلاع‌رسانی درست و آگاه‌کردن آن در مورد ماجرا است. ابتدا افکار عمومی باید که در جریان ماوقع قرار بگیرد تا بعد بتواند واکنش نشان دهد. پس از آن، خواست پروسه دادخواهی به جنبشی در میان افکار عمومی تبدیل شده و صدای اعتراض را بلندتر خواهد کرد. بنابراین در این مرحله مهمترین مساله اطلاع‌رسانی درست و به‌موقع درباره ماجرا است.
در پرسش از نقش مردم در برابر این جنایت‌ها بگونه دیگری هم می‌توان مواجه شد و آن اینکه آیا مردم نیز در قبال جنایت‌های صورت گرفته مسئولیتی دارند؟ آیا در یک جنایت عمومی با مسئولیت جمعی هم مواجه هستیم؟
بله می‌توان از مسئولیت جمعی هم سخن گفت. اما مسئولیت جمعی، فرع بر اطلاع‌رسانی درست و به‌موقع است. یعنی زمانی ما می‌توانیم از افراد جامعه و شهروندان انتظار همراهی یا واکنش داشته باشیم که قبلا از این واقعه باخبر بوده باشند. بخشی از وظیفه آگاهی‌بخشی و اطلاع‌رسانی درباره وقایعی که اتفاق افتاده بر عهده قربانیان و بازماندگان آنها است. بخش مهمتر این وظیفه هم بر عهده رسانه‌هایی است که خود را مستقل می‌دانند و باید به افکار عمومی پاسخگو شوند.
موضوع دیگری که در مساله دادخواهی همواره مورد توجه قرار می‌گیرد، نقش دادخواهی در گذار جوامع سرکوب‌شده به جامعه آزاد است. آیا شما هم معتقدید که میان مساله دادخواهی و گذار به جامعه دموکراتیک، نسبتی برقرار است؟
بی‌تردید یکی از مهمترین مسائلی که پیش از برقراری جامعه دموکراتیک باید حل شود، تاریخ گذشته آن و مساله جنایت‌ها و ستم‌هایی است که به بنیان جامعه آسیب رسانده است. بنابراین دادخواهی راهی برای گذار به جامعه دموکراتیک هم هست. پیش از حصول چنان دستاوردی، وجدان جامعه باید آرام گیرد و زخم‌های آن التیام بخشیده شود. جامعه باید مطمئن شود که زمینه اعمال خلاف قانون و جنایتکارانه از بین رفته و پاسخ عادلانه خود را گرفته است.
می‌دانید که عده‌ای با طرح مساله گذار به دموکراسی و مشکلات آن، از ضرورت مسکوت گذاشتن دادخواهی صحبت می‌کنند. گروهی از آنها معتقدند پافشاری بر دادخواهی موجب نگرانی جنایتکارانی می‌شود که هنوز سهمی در قدرت دارند و آنها به دلیل نگرانی از سرنوشت خودشان اجازه هیچگونه تغییر یا اصلاحی در ساختار سیاسی نمی‌دهند. این منتقدان معتقدند که برای اینکه فرصت تغییر فراهم شود و امکان گذار به دموکراسی به‌وجود آید، بهتر است که دادخواهی از جنایت‌های گذشته مسکوت بماند.
سوالی در علم حقوق مطرح است که می‌گوید صلح اولویت دارد یا عدالت. زیرا گاهی دسترسی به صلح ایجاب می‌کند که از عدالت در یک وجه آن چشم‌پوشی کنیم. مثال تاریخی این موضوع را در آفریقای جنوبی می‌توان می‌دید. در آنجا پس از آنکه کمیته‌های حقیقت‌یاب تشکیل شده و متهمان در این کمیته‌ها، حقیقت را بیان کردند، برای جلوگیری از جنگ داخلی، این افراد از مجازات مصون شدند. آفریقای جنوبی را باید نمونه موفقی در این زمینه محسوب کرد. البته نمونه‌های دیگری هم هست که به این اندازه موفق نبود. برای مثال در آرژانتین نیز برای دسترسی به صلح از عدالت چشم‌پوشی کردند، اما جامعه همچنان ملتهب باقی ماند. در زمان حکومت نظامیان در آرژانتین که بیش از یک دهه طول کشید، جنایات زیادی اتفاق افتاده بود. بعد برای اینکه نظامیان حاضر به کناره‌گیری شوند، قانون عفو داده شد، اما چون خواست جامعه چیز دیگری بود، بعدها این قانون عفو لغو شد. نمونه دیگر را این روزها در کلمبیا می‌بینیم که با قرارداد صلح به جنگ داخلی پنجاه ساله در آن کشور خاتمه داده شد اما در رفراندومی که برای صلح برگزار شد اکثریت مردم با قرارداد صلح مخالفت کردند.
با توجه به این توضیحات باید اشاره کنم، آنچه که عده‌ای از هموطنان می‌گویند با توجه به شرایط دوره انتقال می‌تواند هم درست باشد و هم نادرست و باید با توجه به شرایط و امکانات واقعی در آن دوره، درباره آن تصمیم گرفته شود. اما نکته اصلی اینجاست که این حرف‌ها به امروز و شرایط کنونی ما مرتبط نیست. نمی‌توان قبل از تحقق شرایط جابجایی در قدرت، امروز درباره موضوعات مربوط به چنان شرایطی تصمیم بگیریم. الان نمی‌توان از این حرف زد که ما باید عفو عمومی داشته باشیم یا اینکه به دنبال برقراری عدالت برویم.
توجه همه هموطنان را به این مساله جلب می‌کنم که این پرسش بجا در زمانی باید طرح شود که قدرت مردم حاکم شود. یعنی تا زمانی که افراد ناقض حقوق‌بشر در مسند قدرت نشسته‌اند، طرح چنین پرسشی نادرست است. این سوال زمانی طرح خواهد شد که قدرت ناقضان حقوق‌بشر و قربانیان جنایت با هم برابر باشد. در واقع اگر چنان شرایطی فراهم شود که امکان جابجایی صلح‌آمیز قدرت را ممکن می کند، در آنصورت می‌شود از این مسائل هم سخن گفت. وگرنه در شرایطی که جنایتکاران در قدرت هستند، چنین حرف‌هایی را نمی‌توان طرح کرد. آیا می‌خواهیم از مردم بپرسیم که جنایتکاران را ببخشند؟ مگر در این وضعیت، گزینه‌های دیگری هم دارند که بخواهیم به این گزینه عمل کنند؟ نمونه چنین شرایطی در سوریه هم هست. در حالی که بشار اسد هنوز در قدرت است، مخالفان را سرکوب می‌کند و کشور را نابود کرده، مگر می‌شود از مردم پرسید که او را می‌بخشند یا نمی‌بخشند؟
پس باز تکرار می‌کنم که طرح این سوال در زمانی صورت خواهد گرفت که هر دو طرف قدرت برابر داشته باشند. چیزی مشابه آن وضعیتی که در آفریقای جنوبی وجود داشت. وگرنه در حالی که هنوز مخالفان سیاسی در زندان هستند از اینها نمی‌توان خواست که زندانبانها و مسئولان وضع خود را ببخشند. در اینجا، چنین خواسته‌ای واقعا مضحک خواهد بود. از کسی که خواهر و برادر و پدر و یا مادرش کشته شده و قاتلانشان همچنان در اریکه قدرت نشسته‌اند، اگر بخواهید که جنایتکاران را ببخشند، واقعا خواسته مضحکی را طرح خواهید کرد. این سوال زمانی قابل طرح است که قربانیان بین اجرای عدالت یا بخشش، حق انتخاب داشته باشند.
با توجه به توضیحات شما، در یک حالت فرضی که قدرت به مردم واگذار شده باشد، باز هم دو گونه مواجهه با گذشته قابل بررسی است. یک مدل را با توجه به تجربه آفریقای جنوبی مثال زدید که گرچه برای برقراری صلح، اجرای عدالت تعلیق شد، اما قبل از آن متهمان در کمیته‌های حقیقت‌یاب حاضر شده و به اعمالشان اعتراف کرده بودند. مدل دیگر را در آرژانتین یا کلمبیا مثال زدید که بدون تشکیل چنین کمیته‌هایی، عفو عمومی صادر شد. شما مدل آفریقای جنوبی را موفق‌تر دانستید. آیا معتقدید که حتی اگر در زمان مناسب تصمیم گرفته شود که عفو عمومی اجرا شود، باز هم نباید از کشف حقیقت چشم‌پوشی کرد؟
بله، یکی از حقوق اصلی قربانیان و بازماندگان آنها کشف حقیقت است. یعنی هم قربانیان و خانواده‌های آنان و هم جامعه، باید بداند که چه اتفاقی افتاده و چرا چنین شده است. بنابراین حتی در آن حالت فرضی که ما وارد پروسه صلح شده باشیم، شرط اول بخشش و عفو متهمان، آن است که قربانیان و جامعه از اینکه چه بر قربانیان رفته مطلع شوند. بدون این پیش‌شرط، حتی ما به مرحله پرسش از اینکه امکان تصویب قانون عفو وجود دارد یا ندارد، نخواهیم رسید. بدون کشف حقیقت نمی‌توانیم درباره عفو صحبت کنیم و نمی‌توانیم بررسی کنیم که عفو شامل چه کسانی خواهد شد. نمی‌توانیم بررسی کنیم که قانون عفو تا چه اندازه و تا کجا شامل این افراد می‌شود. فرض کنید قانون عفو می‌تواند آنها را از مجازات معاف کند، اما از برخی حقوق دیگر محروم کند. اینکه فرضا در برخی شغل‌های دولتی یا نظامی نتوانند کار کنند. پس حالت‌های مختلفی قابل تصور است، اما ورود به این حالت‌ها وابسته به این است که وجدان عمومی آرام گرفته باشد. و وجدان عمومی زمانی آرام می‌گیرد که اولا حقیقت کشف شود، و در ثانی دو طرف دعوی، مردم و حکومت، در وضعیت برابر قرار گرفته باشند.
برخی مخالفان دادخواهی، تردید دیگری را مطرح می‌کنند که مربوط به احتمال ایجاد شکاف اجتماعی است. آنها می‌گویند در مواجهه با حکومت کنونی ایران و رفتارهای آن، ما با شکافی جدی در جامعه مواجه هستیم و حکومت پایگاهی بزرگ دارد که حامی اقدامات آن است. بنابراین پیگیری دادخواهی می‌تواند به فعال شدن این شکاف منجر شده و جامعه را دچار کشمکش‌های خطرناک کند.
من با این تحلیل به هیچ‌وجه موافق نیستم. حکومتی که خود را مستظهر به پشتیبانی مردم می‌داند از کشف حقیقت نخواهد ترسید و باید از اینکه مردم در جریان حقیقت قرار بگیرند، استقبال کند. وقتی ما صحبت از وجدان عمومی می‌کنیم، وقتی صحبت از آرامش جامعه می‌کنیم، معتقدیم که پشتیبانی از حکومت در این امور وجود ندارد. از طرفی اگر حاکمان دستشان به خون آلوده نبود، از اجرای عدالت نمی‌ترسیدند. و مردم هم اگر حقیقت را بی‌کم و کاست و آنگونه که واقع شده بدانند، بی‌شک خواستار اجرای عدالت خواهند بود.
بد نیست که به مساله دیگری اشاره کنم که بی‌ارتباط با همین بحث نیست. برخی معتقدند که حاکمان ایران با گذشت زمان که گاه چندان طولانی هم نیست، هر چه کرده باشند و هر اندازه که در جنایت‌ها مشارکت کرده باشند، با ظهور مستبد و یا جنایتکار بعدی اعاده حیثیت می‌شوند. مثال مشخص این ماجرا در حکومت پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷ است. حکومت پهلوی که متهم به اعمال استبداد و نادیده گرفتن قانون و سرکوب مخالفان و اعمال جنایت در حق آنها بود، امروز به نحوی محل رجوع دوباره شده و حتی از برخی عوامل سرکوب آن اعاده حیثیت شده است. نمونه دیگر را در برخی نیروهای میانه‌رو امروز و تندرو دیروز در جمهوری اسلامی هم می‌توان دید. شاید آخرین نمونه را بعد از مرگ اکبر هاشمی‌رفسنجانی شاهد بودیم. آیا جامعه ما فراموش‌کار شده است؟
من اساسا با طرح این سوال مخالفم و با ادعایی که بیان می‌کند موافق نیستم. چه کسی می‌گوید که از این افراد اعاده حیثیت شده است؟ برای نمونه در ماجرای مرگ آقای رفسنجانی، عده زیادی هم گفتند که ما رفتارهای گذشته او را فراموش نمی‌کنیم. گفتند که اتفاقات دهه شصت و هفتاد را از یاد نخواهند برد. در همان مراسم تشییع جنازه ایشان هم عده زیادی که آمده بودند نه برای تجلیل از ایشان بلکه برای ابراز مخالفت با حاکمیت اقتدارگرا آمده بودند. شعارهایی که مطرح شد را ببینید. بنابراین طرح چنین سوالی نادرست است. کدام اعاده حیثیت؟ از هیچ‌کس اعاده حیثیت نشده است. اعاده حیثیت زمانی خواهد شد که حقایق معلوم شود و مسئولیت هر کس مشخص شود. زمانی می‌توان از اعاده حیثیت حرف زد که وجدان جامعه آرام گرفته باشد.
اما آیا نمی‌پذیرید که درباره حکومت پیشین همین اتفاق افتاده است؟ در یک مورد، حتی وقتی خانم اشرف پهلوی درگذشت، عده‌ای از او تجلیل هم کردند. آیا حداقل درباره حکومت استبدادی پهلوی نمی‌توان گفت که اعاده حیثیتی صورت گرفته است؟
من باز هم با شما مخالفم. چه کسی از خانم اشرف تجلیل کرد؟ همان عده‌ای که به سلطنت اعتقاد داشتند و هنوز هم دارند. عده‌ای که اساسا اتهامات وارد بر این افراد را قبول نداشتند. آنها از ابتدا هم این انتقادات را قبول نداشتند، بعد از فوت خانم اشرف هم قبول نداشتند. بنابراین اینکه در جامعه اعاده حیثیت می‌شوند یا بخشوده می‌شوند حرف درستی نیست. چه کسی حق دارد از بخشودن حرف بزند؟ در کدام فرایند دادرسی عادلانه بخشوده شده‌اند؟ کجا به اتهامات آنها رسیدگی شد؟ البته قضاوت مسائل تاریخی بر عهده تاریخ است. موضوع تاریخ با موضوع دادرسی متفاوت است. امروز عده‌ای هستند که معتقدند در دوره حکومت رژیم گذشته اوضاع مردم در مقایسه با این حکومت بهتر بود. من هم معتقدم که جمهوری اسلامی کاری کرد که روی سلطنت شاه را سفید کرد. اما این دلیل آن نیست که فکر کنم دوره سلطنت، دوره بدون نقصی بود. مگر خسرو گلسرخی یا بیژن جزنی و تعداد دیگری از زندانیان سیاسی در همان زمان اعدام نشدند؟ حال من مگر می‌توانم بگویم که از اعدام‌کنندگان و جنایت‌کاران اعاده حیثیت شده است؟ کدام اعاده حیثیت؟
با اینهمه در قضاوت تاریخی معتقدم که رژیم سلطنتی از رژیم جمهوری اسلامی ملایم‌تر و متمدن‌تر بود. این ربطی به اعاده حیثیت ندارد. من اساسا با طرح چنین سوالی کاملا مخالفم. حتی قضاوت تاریخ هم امروز کاملا مشخص نمی‌شود و باید دید که صد سال بعد مورخین چه خواهند گفت .
برخی از آمران و عاملان و مسولان جنایت‌ها امیدوارند که با گذشت زمان، این مساله فراموش شده و مشمول مرور زمان شود تا از اجرای عدالت بگریزند. پرسش این است که آیا جنایت‌های عمومی می‌تواند مشمول مرور زمان شود؟
این موضوع در جرائم عادی وجود دارد. فرض کنید کسی از خانه یکی از شهروندان سرقتی می‌کند. چنین جرائمی در شرایط خاص و مطابق قانون مشمول مرور زمان می‌شود. اما جنایت علیه بشریت، بعنوان مثال کشتار زندانیان عقیدتی-سیاسی در دهه شصت، هرگز مشمول مرور زمان نخواهد شد.
پیگیری دادخواهی بعد از مرگ این جنایتکاران چگونه ممکن است؟
کسی که فوت کرده را نمی‌توان محاکمه و مجازات کرد. اما برای کشف حقیقت همچنان ممکن است که دادگاه تشکیل شود. چنین دادگاهی هم موجب تسکین بازماندگان خواهد بود و هم منجر به آرامش جامعه می‌شود. و همچنین می‌توان به حکم دادگاه بخشی از خسارت وارد شده را از دارایی های احتمالی فردی که فوت کرده و امکان حضورش در دادگاه نیست، جبران کرد. وقتی دادگاه تشکیل شد و حقیقت برملا شد، چون فرد متهم قابل مجازات نیست، به حکم دادگاه می‌توان اموال بازمانده او را صرف آن اموری کرد که قربانیان خواستار آن می‌شوند. بنابراین گرچه مرگ متهم، او را از مجازات نجات می‌دهد، اما همچنان امکان دادرسی وجود خواهد داشت.
وقتی درباره تشکیل دادگاه برای متهمان جنایت صحبت می‌کنیم، برخی افراد تصور می‌کنند که الگویی مانند دادگاه‌های بعد از انقلاب که عوامل حکومت پیشین را محاکمه کرد، الگوی مناسبی است. اما بدیهی است که که چنین الگویی نامفق بود. لطفا توضیح دهید که دادگاه واقعی برای تکمیل فرایند دادخواهی چگونه خواهد بود.
آنچه که در سال‌های اولیه انقلاب اتفاق افتاد -بعنوان مثال کشتارهایی که در بام مدرسه رفاه صورت گرفت و یا کشتارهایی که در مناطق دور از مرکز ایران انجام شد و یا در دهه شصت در میان زندانیان سیاسی صورت گرفت و یا آن محاکمات مسخره‌ای که آقای خلخالی انجام می‌داد- در حقیقت دادگاه نبود. اسم واقعی این اقدامات کشتار عمومی است. هیچ وجه شباهتی میان آن دادگاه‌های کذایی با آنچه که در فرایند دادخواهی واقعی باید انجام شود وجود ندارد. ما وقتی که صحبت از دادگاه می‌کنیم به دادگاهی با ضوابط و معیارهای بین‌المللی و آیین‌نامه مشخص و عادلانه اشاره می‌کنیم. چنین دادگاهی باید علنی باشد، قاضی آن بی‌طرف باشد، متهم دارای وکیل باشد و امکان دفاع داشته باشد، هیات منصفه حضور داشته باشند، دلایل و شواهد و مدارک کافی و قانع‌کننده موجود باشد، و از همه مهمتر دادگاه باید به‌دور از زد و بندهای سیاسی تشکیل شود. چنین دادگاهی است که می‌تواند امید به اجرای عدالت را برانگیزد.
آنچه که در ابتدای انقلاب و بعد از آن صورت گرفت و تعدادی از سران رژیم سابق محکوم و اعدام شدند، نامش دادگاه نیست و بلکه ننگ دادگاه است.
می‌دانیم که در دهه شصت گسترده‌ترین کشتارها و اعدام‌های گروهی در ایران جریان داشت. از میان مسئولان و حاکمان، آیت‌الله منتظری در خاطرات خود بخشی از این وقایع را مستند کرد و اهمیت اظهارات او نیز در نسبتی بود که با حکومت داشت. اخیرا نیز نواری منتشر شد که جزئیات مذاکرات ایشان با هیات اعدام در تابستان سال ۱۳۶۷ را آشکار می‌کرد. به نظر می‌رسد که این نوار اطلاعات جدیدتری نسبت به خاطرات آیت‌الله منتظری که در سال‌های قبل منتشر شده بود، نداشت. با اینهمه چرا چنین اهمیتی پیدا کرد و موجب برخورد قضایی با احمد منتظری شد؟
افشاگری‌های شادروان منتظری همیشه مهم بوده و توجه افکار عمومی را جلب کرده است. البته در زمانی که خاطرات ایشان منتشر شد، وسایل ارتباطی جدید و شبکه‌های مجازی وجود نداشت یا چنین گسترده نشده بود. در نتیجه آن اسناد و حرف‌ها کمتر از امروز در بین مردم منتشر شد. از سوی دیگر در آن سال‌ها حکومت اعتماد به‌نفس بیشتری داشت و خود را قدرتمندتر می‌دید. امروز پایه‌های حکومت لرزان‌تر از همیشه شده و از آگاهی مردم بیش از گذشته هراسان می‌شود. بنابراین واکنش خشن‌تری هم نشان می‌دهد. وگرنه این نوار تقریبا همان حرف‌ها و روایتی است که قبلا هم ایشان بیان کرده بود.
با توجه به گسترش وسایل ارتباط جمعی و شبکه‌های مجازی آیا می‌شود گفت که مرحله اول دادخواهی که گفتید اطلاع‌رسانی و ایجاد آگاهی بوده، به سرانجام رسیده و جامعه حداقل بصورت اجمالی از اینکه فجایعی در ایران صورت می‌گرفت، باخبر شده است؟
من صلاحیت ندارم که به این سوال جواب دهم. در این مورد باید جامعه‌شناسان با رجوع به نمونه‌هایی که از جامعه پیمایش می‌کنند، و با توجه به مطالعات میدانی نظر دهند. ولیکن بصورت کلی می‌شود گفت که تعداد زیادی از ماجرا باخبر شده‌اند. خیلی از این افراد هم شاید برای اولین بار از ماجرا خبردار شدند و دانستند که در سال‌های گذشته بر عده‌ای از شهروندان این کشور و هموطنان خودشان چه رفته است.
همانطور که در ابتدای گفتگو هم تاکید کردید، ظاهرا با وجود دستگاه قضایی کنونی در ایران امیدی به نتیجه دادخواهی نیست. شما اخیرا در پیامی از ضرورت تغییر در دستگاه قضایی ایران سخن گفته‌اید. آیا تغییر در دستگاه قضایی ممکن است؟
حتی اگر ممکن نباشد، آن را باید به خواست عمومی تبدیل کرد. مساله این است که چگونه می‌شود یک کشوری وارد فرایند دموکراتیزه شدن شود. برای چنین فرایندی، مساله مرکزی، آن است که چگونه باید از حوادث ناگوار و ضد حقوق بشر و جنایت‌هایی که جامعه را هدف می‌گیرند، جلوگیری کرد. معتقدم که اولین پایه دموکراسی قوه قضائیه مستقل است. ما در ایران-خصوصا بعد از انقلاب- هیچ‌گاه قوه قضائیه مستقل نداشته‌ایم. علت آن نمایش‌های پنج‌دقیقه‌ای و تیرباران‌های پشت‌بام مدرسه رفاه این بود که دادگاه مستقل و قاضی مستقل نداشتیم. علت این فجایع که سال‌ها است ادامه دارد آن است که ما دادگستری نداریم. امروز که آزادیخواهان ما در زندان هستند، بعلت عدم استقلال دستگاه قضایی ما است. اولین قدم برای اینکه جنایات علیه بشریت دیگر در ایران تکرار نشود آن است که دادگاه‌ها و قضات و سیستم قضایی ما مستقل باشند. به هر حال در هر کشوری ممکن است که سیستم اقتصادی فاسد شود، ممکن است که ماموران امنیتی کار خلاف قانونی انجام دهند، ممکن است که توسط قدرت‌های سیاسی، ظلمی در حق ضعیفان انجام شود، اما اگر دستگاه قضایی مستقل باشد، جایی خواهد بود که به داد مردم برسد و حقوق آنها را احیا کند. مشکل ما این است که اصلا دادگاه نداریم. هرچه که هست نمایش و دکوری از دادگاه است. این دادگاه‌ها در واقع تمسخر عدالت هستند. در ایران سر هر کوچه وبرزن نام شهیدی گذاشته‌اند، اما باید گفت که شهید اصلی این انقلاب عدالت بود. در انقلاب سال ۱۳۵۷ این عدالت بود که قربانی شد و تا امروز هم باید در فقدان آن اشک بریزیم.
محمد حیدری

۱۳۹۵ آذر ۲۴, چهارشنبه

برادر مرتضی مرادپور: برادرم بعد از ۵۰ روز اعتصاب غذا، وضعیت خطرناکی دارد


مرتضی مرادپور

فردین مرادپور، برادر مرتضی مرادپور، از فعالان مدنی شهر تبریز، که از چهارم آبان به مدت ۵۰ روز در اعتصاب غذاست، گفت که طی این مدت او نزدیک ۲۰ کیلو وزن کم کرده، با درد کلیه‌ مواجه است و هر روز که می‌گذرد وضعیت اش بدتر می‌شود، اما گفته است تا رسیدگی به خواسته‌های قانونی‌اش حاضر به شکستن اعتصاب غذا نیست.
به گزارش تارنگار حقوق بشر در ایران به نقل از کمپین بین المللی، فردین مرادپور گفت که تنها خواسته برادرش اعمال ماده ۱۳۴ قانون مجازات اسلامی در حکمش است چرا که با اعمال این حکم، او باید از زندان آزاد شود.  به گفته آقای مرادپور، این زندانی سیاسی  به اتهام فعالیت تبلیغی علیه نظام به یک سال و به اتهام اجتماع و تبانی برای برهم زدن امنیت کشور به دو سال زندان محکوم شده است.
براساس ماده ۱۳۴ قانون جدید مجازات اسلامی «در جرائم موجب تعزیر هرگاه جرائم ارتکابی بیش از سه جرم نباشد دادگاه برای هر یک از آن جرائم حداکثر مجازات مقرر را حکم می‌کند و هرگاه جرائم ارتکابی بیش از سه جرم باشد، مجازات هر یک را بیش از حداکثر مجازات مقرر قانونی مشروط به اینکه از حداکثر به اضافه نصف آن تجاوز نکند، تعیین می‌کند. در هر یک از موارد فوق فقط مجازات اشد قابل اجراء است و اگر مجازات اشد به یکی از علل قانونی تقلیل یابد یا تبدیل یا غیرقابل اجراء شود، مجازات اشد بعدی اجرا می‌شود. در هر مورد که مجازات فاقد حداقل و حداکثر باشد، اگر جرائم ارتکابی بیش از سه جرم نباشد تا یک‌چهارم و اگر جرائم ارتکابی بیش از سه جرم باشد تا نصف مجازات مقرر قانونی به اصل آن اضافه می‌شود.»
مرتضی مرادپور از فعالان مدنی شهر تبریز از ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۹۴ در زندان تبریز زندانی است و از چهارم آبان ماه در اعتصاب غذا به سر می برد.
فردین مرادپور، برادر مرتضی مرادرپور درباره پرونده و وضعیت برادرش گفت: «اول خرداد ماه ۱۳۸۸ یک همایش پیاده روی در شاهگلی تبریز بود که همایشی قانونی بود و عموم مردم هم شرکت کرده بودند. در این همایش مرتضی و تعدادی از فعالان مدنی آذربایجان شعارهایی درباره مطالبات ملی آذربایجان سردادند.  شعارهایی درباره دریاچه ارومیه و زبان مادری و حمایت از تیم تراکتورسازی تبریز. نیروهای امنیتی تعدادی از این فعالان را بازداشت کردند.  ۱۹ آبان ماه ۱۳۸۸، دادگاه انقلاب دو اتهام واهی تبلیغ علیه نظام و اجتماع و تبانی به او وارد کرد. سپس به او سه سال حکم زندان دادند. مرتضی با قرار وثیقه آزاد شد، ولی از اردیبهشت ۹۴ او را در سر کارش بازداشت و به زندان مرکزی تبریز بردند.»
مرتضی مرادپور به گفته برادرش، ۶ ماه در سال ۸۸ در بازداشت بوده و با احتساب مدت زمانی که او از اردیبهشت ماه سال ۹۴، در زندان سپری کرده،  تا کنون بیش از دوسال زندانی بوده است. فردین مرادپور گفت: «ماده ۱۳۴ می‌گوید که مجازات اشد قابل اجرا است. مجازات اشد مرتضی دو سال زندان بوده که یک ماه پیش تمام شده است.  او باید یک ماه پیش آزاد می‌شد اما این ماده را در پرونده او اعمال نکرده‌اند. مرتضی چهارم آبان ماه، یک نامه خطاب به ریاست دادگستری آذربایجان شرقی، آقای مظفری نوشت و توضیح  داد که علیرغم پی گیری‌های زیاد، ماده ۱۳۴ را اعمال نکرده‌اند و او ناچار شد به خاطر مطالبه این حقش دست به اعتصاب بزند. به این نامه هم هیچ جوابی داده نشد و تاکنون بیش از ۵۰ روز از اعتصاب غذای برادرم می‌گذرد اما هیچ یک از مسولان توجهی به خواسته او و وضعیتش نکرده‌اند.»
فردین مرادپور از ضرب و شتم برادرش در زندان تبریز خبر داد و گفت: «هشتمین روز اعتصاب غذای مرتضی، در بند ۱۲ زندان مرکزی تبریز، یک درگیری صورت گرفته بود به این صورت که یک زندانی تبعه لهستان آنجا بود که زندانیان عادی او را اذیت می‌کردند. یکی از فعالین مدنی زندانی به نام حسین علیمحمدی به این زندانی‌ها اعتراض کرد و توسط زندانیان مورد ضرب و شتم قرار گرفت. رئیس اندرزگاه بند هم آن زندانیان و هم حسین را مورد ضرب و شتم قرار داد. مرتضی تذکر داد که طبق آیین نامه، شما حق برخورد فیزیکی با زندانی را ندارید. متعاقبا او و تعدادی از ماموران انتظامات بند، مرتضی را در اتاق اندرزگاه بند کتک زدند. روزی که مورد ضرب و شتم قرار گرفت هشتمین روز اعتصابش بود که باعث شد از هوش برود. مرتضی شکایت کرد اما هنوز به شکایت اش رسیدگی نکرده اند.»
مرتضی مرادپور ۱۳ آبان ماه به ندامتگاه مرکزی کرج منتقل شد. برادر او گفت: «برای اینکه او را بیشترتحت فشار قرار دهند که اعتصاب غذای خود را بشکند، در دهمین روز اعتصاب، یعنی روز ۱۳ آبان، او را به اتفاق رسول رضوی، دیگر فعال مدنی زندانی از زندان تبریز خارج کرده و به ندامتگاه کرج در شهر کرج بردند. در سالن ۱۲ این زندان که مخصوص زندانیان تبعیدی است و از اتاق‌های انفرادی تشکیل شده است، آنها در یک اتاق انفرادی حدود ۴ متری زندانی بودند و دسترسی مستقیم به آب نداشتند.  قند و نمک به آنها نمی دادند و امکانات گرمایشی نبود. حتی لباس‌های خودشان را هم به آنها تحویل ندادند. من یکبار به ملاقات او رفتم و لباس هم بردم که قبول نکردند. فقط یک پتو به او داده بودند.»
فردین مرادپور وضعیت جسمانی برادرش را خطرناک توصیف کرد و گفت: «حدود ۳۵ روز در اتاق انفرادی ندامتگاه کرج در آن شرایط بودند و روز چهارشنبه ۱۷ آذر ماه، دوباره او و آقای رضوی را به زندان تبریز برگرداندند. در این مدت نزدیک ۲۰ کیلو وزن کم کرده، وضعیت کلیه‌هایش خیلی بد است و هر روز که می‌گذرد وضعیت اش بدتر می‌شود. اما گفته است که چون در صورت اعمال ماده  ۱۳۴ او باید از زندان آزاد می‌شد و هم اکنون به صورت غیرقانونی در زندان او را نگه داشته‌اند حاضر به شکستن اعتصابش نیست.»
آقای مرادپور با ابراز نگرانی از وضعیت برادرش گفت: «همه فعالیت‌های برادر من در چارچوب قانون بود اما اتهامات واهی زده‌اند و او را زندانی کردند. الان هم تنها خواسته برادرم اجرای قانون است و چیز زیادی نمی خواهد.»

۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

مصاحبه احسان فتاحی روزنامه نگار و نویسنده مستقل، با سعید حسین زاده فعال حقوق کودک، که تا کنون سه بار بازداشت شده



احسان فتاحی روزنامه نگار و نویسنده مستقل، با سعید حسین زاده فعال حقوق کودک، که تا کنون سه بار بازداشت شده است مصاحبه ای داشته که در زیر می خوانید :
۱-اکنون که بالاخره فرصت آن فراهم شده، اجازه می‌خواهم که در ابتدا ازشما درخواست نمايم خود را براي ملت ايران معرفي كنيد وسال ومحل تولد وتحصيلات خود را بيان كنيد؟
با سپاس از شما، من سعید حسین زاده موحد هستم. تا کنون در زمینه های متفاوتی فعالیت داشته و یا مشغول به کار بوده ام که در ادامه توضیح خواهم داد. من متولد سال ۱۳۷۰ هستم و در تهران به دنیا آمدم. تحصیلاتم را بصورت دانشگاهی تکمیل نکردم و پس انصراف از دانشگاه، بصورت آزاد و در زمینه های متفاوتی نظیر گرافیک و نرم افزار کامپیوتر تحصیلاتم را ادامه داده ام و در کنار آن بصورت حرفه ای به تمرین و تدریس سبکی از هنرهای رزمی مشغول شدم و پیش از دستگیری در سال نود و سه، علاوه بر دیگر فعالیتها بعنوان نماینده فروش در شرکتهای خصوصی اشتغال داشتم.
۲-فعالیتهای خود را ازچه سالی آغاز کردید؟ فعالیت شما در چه زمینه ای هست و انگیزه شما از انجام چنین فعالیتهایی چه بود؟
فعالیت اصلی من در زمینه حقوق کودکان بوده است. هر چند قبل از سال نود و سه نیز فعالیتهای پراکنده ای داشتم اما در اصل، از ابتدای سال نود و سه فعالیتم را بطور جدی آغاز کردم که متاسفانه کمتر از هشت ماه پس از شروع فعالیتها، برای اولین بار بازداشت شدم. من شخصا تصور می کنم که حقوق کودک را شاید بتوان مهمترین رشته حقوق بشر دانست و اعتقاد دارم که در صورت احقاق حقوق کودکان تمام مشکلات ما، دیر یا زود مرتفع می شوند چرا که این، کودکان هستند که آینده جهان را خواهند ساخت.
۳-چگونه دستگير شديد؟ دلیل دستگیری و اینکه درچه تاریخی دستگیرشدید؟
من اولین بار در صبح روز بیست و سوم ماه مهر سال نود و سه با یورش حدود ده نفر از نیروهای مسلح سپاه پاسداران به منزلم و بعلت تشابه اسمی که با یکی از متهمین متواری اطلاعات سپاه داشتم یعنی در اصل به اشتباه و حتی بدون صدور حکم قضائی، دستگیر شدم. تیم بازجوئی معاونت اطلاعات قرارگاه ثارالله سپاه پس از احراز بی گناهی من و اینکه فعالیتهایم در چهارچوب قوانین جاری کشور بوده، به تصور اینکه می تواند از طریق من به متهم متواریش برسد و یا من را در پرونده جایگزین آن متهم کند، از آزادی من خودداری کرد و پس از انتقال به بند امنیتی دوالف اطلاعات سپاه به بازجویی به شیوه هایی غیر انسانی و حتی خلاف قوانین حاکم، مشغول شدند.
پس از گذشت یکسال و پنج ماه بازداشت و حبس و بعد از دومین دوره اعتصاب غذا اعتراضی که نوزده روز به درازا کشید و در روزهای پایانی سال نود و چهار، با بررسی و صدور حکم پزشکی عدم تحمل کیفری به مرخصی درمانی آمدم و بر اثر آسیب های وارده در زندان، در بیمارستان بستری شدم. بار اول در ماه دی یعنی یک ماه پس از اولین اعتصاب غذا اعتراضی و با پیگیریهایی طولانی به مرخصی آمده بودم اما پس از پنج روز به بهانه کامل شدن روند بررسی حکم عدم تحمل کیفری به زندان بازگردانده شده بودم. این بار با وجود بررسی و صدور این حکم و تنها بعلت مخالفت مسئولین و عوامل اطلاعات سپاه این مرخصی نیز تمدید نشد. با توجه به شرایط جسمی و نبود امکان درمان در زندان و نیز اینکه به لزوم قانونی تمدید مرخصی درمانی واقف بودم از بازگشت به زندان خودداری کردم تا در نهایت در روز هشت ماه تیر، ماموران دادستانی با هدف جلب من به منزل شخصیم مراجعه کردند اما ساعتی قبل و برای ادامه روند مراحل درمانی به بیمارستان رفته بودم. سیزده روز بعد در روز بیست و یک تیر خودم شخصا به دادسرای انقلاب مراجعه کردم و از آنجا به زندان اوین منتقل شدم و البته بلافاصله دست به اعتصاب غذا زدم. پنج مرداد و پس از بررسی مجدد حکم عدم تحمل کیفری و نیز به نتیجه رسیدن پیگیریهای قضائی به مرخصی آمدم و پس از آن اجرای حکم من متوقف گردید.
با این حال دو هفته پیش در تاریخ هفت آذر برای سومین بار و البته این بار نیز بصورت غیرقانونی توسط نیروهای اطلاعات ثارالله سپاه بازداشت شدم و مورد بازجویی، تهدید، ضرب و شتم و شکنجه قرار گرفتم و در آخر من را در زندان اوین رها کردند و زندان را ترک کردند که خوشبختانه با پیگیری های انجام شده و رسیدگی مسئولین همان روز از این زندان ترخیص شدم.
۴-آيا دادگاه شماعادلانه برگزارگردیدو به شما اجازه دفاع از خود داده شد؟
خیر. در اولین دادگاه که به اتهامات عمومی رسیدگی می کرد بدون ابلاغ به وکیل و بدون حضور وکیلم، بطور ناگهانی به دادگاه منتقل شدم و از نظر جسمی نیز شرایط وخیمی داشتم. من را به شش ماه حبس تعزیری محکوم نمود که البته پس از اعتراض به حکم، در دادگاه تجدیدنظر تبرئه شدم. اولین جلسه رسمی دادگاه شعبه ۲۸ انقلاب با حضور وکیلم - آقای فصیحی - بود ولی به هیچ وجه، نه به وکیل و نه به خودم اجازه صحبت یا دفاع داده نشد. قاضی مقیسه در ابتدا به بازجوئی و سپس به داد و فریاد و فحاشی پرداخت و سپس به مامورین دستور داد تا ما را بیرون کنند و در خاتمه به من گفت که در جلسه بعد خودم باید به همه چیز اعتراف کنم! البته پیش از آن نیز یکبار توسط ماموران اطلاعات ثارالله سپاه، از بند دوالف سپاه و بدون وکیل به این دادگاه منتقل شده بودم که آن جلسه نیز تنها حالت بازجوئی و تهدید داشت. جلسه سوم و پایانی نیز چندان متفاوت نبود. سوالاتی پرسیده شد که با توجه به اینکه به وکیل اجازه دفاع داده نمی شد، خودم مجبور به پاسخگویی بودم. یک ماه پس از آن حکم هفت سال حبس تعزیری و پنج میلیون ریال جریمه نقدی به من ابلاغ شد. این در حالی بود که به اجتماع و تبانی با افرادی متهم و محکوم بودم که دادگاهشان جداگانه تشکیل شده بود! و چندی پس از آن در شعبه ۳۶ تجدیدنظر قاضی زرگر و مستشار بابائی با زیر پا گذاشتن قانون جدید آئین دادرسی کیفری که از تیر سال نود و چهار اجرائی شده بود بدون برگزاری جلسه رسیدگی حکم من را عینا تایید کردند که البته بر اساس ماده قانونی تجمیع، پنج سال از این حکم قابل اجرا می باشد. این در حالی بود که همزمان با تایید محکومیت من، همین شعبه افرادی را که به اجتماع و تبانی با آنها محکوم شده بودم به قرار وثیقه آزاد کرد و حدود یکسال بعد برای آنها دادگاهی جداگانه تشکیل داد که طبیعتا به کاهش احکامشان انجامید. در صورتی که در پرونده های جمعی الزاما محاکمه همه متهمان باید بصورت همزمان و در یک جلسه صورت گیرد. همه اینها به خوبی نشان دهنده پوشالی و واهی بودن پرونده سازی ها و احکام صادره می باشد و مشخص می کند که دادگاه انقلاب نیز بخوبی می دانست که با هیچکس "اجتماع و تبانی" نداشتم!
۵-گزارش‌هایی از شرایط سخت ودردها ورنج هاي شما و خانواده را شنیدیم. در حال حاضر چه احساسی داری و چه می‌کنی؟ چگونه کسی از چنان فاجعه‌ی جسمی و روحی مثل آنچه بر تو گذشت بهبود می‌یابد؟
در دوران بازجوئی، همراه با نیشخند بازجو خبر فوت مادربزرگم را شنیدم؛ مدتی بعد و زمانی که در بند عمومی محبوس بودم، پدر من - در اثر حبس و شکنجه در زندانهای شاه - به مدت سه ماه در بیمارستان و پس از آن نیز در منزل بستری شد! و مادرم نیز چند بار بعلت مشکلات روحی و جسمی در منزل بستری شد و تحت درمان قرار گرفت؛ در تمام این مدت حتی از یک روز مرخصی و حضور در مراسم ترحیم مادربزرگم و یا عیادت از پدر و مادرم نیز محروم بودم!! و بدتر آنکه شرایط خود من نیز به گونه ای بود که بارها در اثر تنگی نفس و حملات قلبی بصورت اورژانس به بهداری زندان منتقل شدم، زیر اکسیژن رفتم و حتی در دو مورد بیهوش شدم و به گفته پزشک و مسئولین بهداری تا آستانه کما پیش رفته بودم! بعد از آن در روز پایانی سال نود و چهار عموی من، در اثر سکته به شهادت رسید که مشخص است علاوه بر حبس، اسارت، شکنجه و آسیب ها و جراحات مربوط به جبهه، اتفاقاتی که بر من و خانواده ام گذشته بود نیز یکی از عوامل اصلی بود.
بدون شک این حوادث و اتفاقاتی که به ما تحمیل شد، نه فراموش می شوند و نه قابل جبران می باشند.
۶- دوست داريم سخن پاياني شما را بشنويم.
در طی این سه سال شاهد بودم که اکثر ابررسانه ها و پرمخاطب ترین شبکه ها که گاها به اسم حقوق بشر به جذب مخاطب پرداخته اند، تنها به زندانیان سیاسی اصلاح طلب و تعدادی از زندانیان با گرایشات و وابستگی های خاص که اخبار آنها با مواضع و سیاست های این ابررسانه ها همسویی داشته باشد، توجه می کنند و دیگر زندانیان و خصوصا فعالین مستقل که معمولا بیشتر از دیگران مورد ستم قرار می گیرند، در هیچ یک از این شبکه ها و اخبارشان جایگاهی ندارند که این مساله و نبود حمایت، باعث اعمال فشار مضاعف و بازتر شدن دست ضابطین پرونده ها و عواملی می شود که قصد از بین بردن این فعالین را دارند. بدون شک تمام این موارد و ضرباتی که این ابررسانه ها به آینده ایران زده اند در تاریخ ثبت خواهد شد... و
افتخار و امید به انسان هایی خواهد رسید که در راه آزادی و آزادگی قدم گذاشته و بی ریا و بی توقع، در جهت توسعه کشور ایران و بهبود شرایط مردم خدمت کرده و هزینه داده اند.
سعید حسین زاده موحد ۱۳۹۵/۹/۲۱

۱۳۹۵ آذر ۱۷, چهارشنبه

ناصر زرافشان پس از مراسم یادبود مختاری و پوینده: از همین ایستادن ما در مراسم وحشت داشتند


ناصر زرافشان

ناصر زرافشان، وکیل خانواده‌های محمد مختاری و محمدجعفر پوینده از ماموران وزارت اطلاعات ایران شکایت کرده است. اومی‌گوید که فرزندش را در امامزاده طاهر و در جریان مراسم بزرگداشت قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای به شدت مورد ضرب و جرح قرار داده و برای از بین بردن آثار جرم، بازداشت کرده اند. به گفته آقای زرافشان، ماموران امنیتی مرتکب جرم شده اند و او علیه آنها اقامه دعوی کرده است.
به گزارش تارنگار حقوق بشر در ایران به نقل از یورونیوز، روز جمعه، ۱۲ آذرماه نیروهای امنیتی از برگزاری مراسم یادبود محمد مختاری و محمدجعفر پوینده در امامزاده طاهر کرج جلوگیری کرده و تعدادی از حاضران را بازداشت کردند. بکتاش آبتین، عضو کانون نویسندگان ایران و مزدک زرافشان، فرزند ناصر زرافشان به اتفاق محمد مهدی پور، روز یکشنبه با قرار کفالت ازاد شدند اما به گفته ناصر زرافشان یکی از بازداشت شدگان، ابوالفضل مختومی همچنان زندانی است.
محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، نویسنده و اعضای کانون نویسندگان ایران به اتفاق داریوش و پروانه فروهر، رهبران حزب ملت ایران ازجمله قربانیان قتل های سیاسی پاییز ۱۳۷۷ در ایران هستند.
وزارت اطلاعات ایران با انتشار بیانیه‌ای مسئولیت قتل این ۴ منتقد و دگراندیش را بر عهده گرفت اما اعلام کرد که عوامل «خودسر» در قتل آنها دست داشته‌اند. عوامل اجرایی قتل‌ها بازداشت و محاکمه شدند اما بر اساس اعلام خانواده‌های قربانیان، رسیدگی قضایی به این قتل‌ها – که به قتل های زنجیره‌ای معروف شد- یا انجام نشد و یا به بیراهه کشیده شد.
مریم حسین‌زاده، همسر محمد مختاری در گفت‌و‌گو با یورونیوز می گوید که دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی تاکنون به آنها مجوز برگزاری مراسم بزرگداشت برای سالگرد قتل قربانیان قتل های زنجیره ای را نداده اما میزان خشونتی که امسال از سوی ماموران امنیتی شاهد بوده بی سابقه بوده است. خانم حسین‌زاده توضیح می دهد: «قبلا که تقاضا می‌کردیم مجوز نمی‌دادند. ما تصمیم گرفتیم که همراه با کانون نویسندگان مراسم را سر خاک و با حضور نویسندگان و دانشجویان و کسانی که دوست داشتند بیایند برگزار کنیم. هرسال ماموران می‌آمدند می‌گفتند بروید یعنی نایستید با این وجود ما نیم ساعتی، یک ساعتی می ایستادیم و بیانیه کانون خوانده می شد. اما در ۱۸ سالی که ما سرخاک رفتیم تا به حال سابقه نداشت اینقدر با توهین و خشم و ضرب و شتم برخورد کنند. به یک شکل خیلی بدی با ما رفتار شد. خیلی توهین آمیز بود، طوری که من دو روز شوک بودم و نمی‌فهمیدم چرا. می‌گفتم ما حرفی نمی‌زنیم ایستادیم و هیچ کاری نمی کنیم اما از همین ایستادن ما وحشت دارند.»
همسر محمد مختاری این رفتارها را ناشی از ضعف دستگاه امنیتی می‌داند و می‌گوید: «وحشت دارند و نشانه ضعفشان است. وگرنه تعداد ما زیاد هم نبود و کاری هم نمی‌کردیم. امسال خیلی وحشتناک بود به یک شکلی که من فکر کردم چه اتفاقی دارد می افتد که ما خبر نداریم. [شاید] این همه خشونت زاییده همان اتفاق شاید باشد. وگرنه ما هرسال همین تعداد جمع می شدیم شعر و بیانیه کانون خوانده می شد. اذیت می‌شدیم اجازه نشستن هم نداشتیم ولی به هرحال به یک شکلی برگزار می‌شد. اما امسال من نمی دانم چرا و چه اتفاقی دارد می‌افتد. هیچ سال به این شکل و شیوه خشن نبود. حرکاتی که انجام می‌دادند می‌خواستند یک صدایی دربیاید و بزنند چون قرار بر زدن بود، قرار بر دستگیری بود.»
ناصر زرافشان، عضو کانون نویسندگان ایران و وکیل خانواده های مختاری و پوینده که چند ساعتی در بازداشت بود در گفت‌و‌گو با یورونیوز می‌گوید: «مامورین، متعرضِ یک پیرزن هفتاد و چند ساله (فاطمه سرحدی زاده) شده بودند چون موبایل دستش بود. وقتی یک تعدادی از مامورین به این پیرزن حمله می کنند فرزند من، مزدک زرافشان اعتراض می‌کند و می‌گوید که دور از اخلاق و انسانیت است که ده نفر آدم روی سر پیرزن در این سن ریخته اند. او را رها می کنند و به مزدک حمله می‌کنند. او را مضروب می‌کنند، مجروح می‌کنند و برای پنهان کردن آثار جرم، برای امحا آثار کاری که کرده اند و آثارش در سر و صورت و بدن مزدک است او را بازداشت می‌کنند و طلبکار هم می‌شوند. من چند متر فاصله داشتم متوجه شدم ریخته اند سر بچه ام، رفتم به خود من هم حمله کردند بازداشت شدم همراه بچه ام و بکتاش آبتین و جوان دیگری که وضعیت عصبی خوبی ندارد و او را به شدت مضروب کرده اند به اسم ابوالفضل مختومه که همچنان گرفتار است.»
آقای زرافشان می‌گوید که علیه ماموران وزارت اطلاعات شکایت کرده است: «من شکایت کرده ام و الان در جریان است. شرم آور است که قرار علیه بازداشتی‌ها صادر شده است. یعنی مامورین مرتکب جرم شده اند؛ ایراد ضرب یکی از آشکارترین و بدیهی ترین جرایم است. ماموری که وظیفه قانونی‌اش حفظ قانون و جلوگیری از جرم است علنا در منظر عمومی مرتکب جرم می شود. بعد هم عناوین اتهامی تکرار می‌شود. تمرد از دستور مامور دولتی و حمله به مامور دولتی. چه کسی جرات می‌کند به مامورینی که مسلح و مشتکل و تعداد زیاد آماده حمله هستند [حمله کند؟] در تاریخ این مملکت اتفاق نیفتاده که مردم معمولی به آنها حمله کنند. می روند عناوینی می‌تراشند و متهم هم می‌کنند. این بد است و در دراز مدت بسیاری بنیادها را در جامعه ویران می‌کند. به هرحال من انتظار دارم دستگاه قضایی در این زمینه این رسیدگی کند. یکبار درست عمل کند بلکه ریشه این مسائل کنده شود.»
بازداشت شدگان در زندان رجایی شهر زندانی بوده اند. ناصر زرافشان کفیل فرزندش شده است. او می‌گوید: «پای این مساله می‌ایستم. بازداشت هیچ کس قانونا مجاز نیست مگر اینکه قرار بازداشت او از طرف یک مرجع قضایی صادر شده باشد. برای صدور چنین دستوری قضایی یا قرار بازداشت باید هویت فرد بازداشت شونده معلوم باشد. قبلا اتهامی متوجه او شده باشد و پرونده ای تشکیل شده باشد. وقتی کسی را که مامورین اصلا نمی شناسند و از هویتش خبر ندارند آشکارا مضروب و مجروح می‌کنند و برای امحای آثار جرم که مامورین مرتکب شده اند فرد مضروب را بازداشت هم می‌کنند و طلبکار هم می‌شوند. واقعا نمی دانم چه باید گفت بعد از بازداشت افراد بی گناه، نام و مشخصات آنها را سوال می کنند و به تاریخ بازداشت آن افراد می‌روند. من به همکارانی که در کسوت قضایی این گونه بازیچه می شوند می‌گویم این پشت پا زدن به همه موازین است. این تخریب جامعه و تخریب اخلاق عمومی، تخریب نظام حقوقی است و این کارها درست نیست.»
ناصر زرافشان می گوید: «من از مامورین امنیتی شکایت کرده ام و من انتظار دارم دستگاه قضایی یکبار در این زمینه جدی عمل کند. قانون را اجرا کند.»
ناصر زرافشان به دلیل پیگیری پرونده قتل های زنجیره ای بازداشت و به ۶ سال زندان محکوم شده بود. او می‌گوید: «معلوم است نمی‌گذارند هیچ مراسمی برگزار شود. دلیلش روشن است. برای اینکه خود آن دستگاه مرتکب قتل‌ها بوده از قاتلین حمایت می شود و جای متهم و شاکی عوض شده. نمی خواهند این مساله مطرح باشد و من نمیدانم چرا؟ چرا از نظام هزینه می‌کنند به نفع یک کسانی که خاطی هستند. در اصل پرونده هم نکردند. به این دلیل این مساله لاینجل باقی مانده.»
حذف روشنفکران و دگراندیشان و ترور فیزیکی در ایران از سوی دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی ایران از سالها قبل از سال ۷۷ آغاز شده بود، حکومت در نهایت تنها مسئولیت قتل ۴ نفر را بر عهده گرفت و تلاش کرد پرونده قتل‌های زنجیره ای را در قتل پروانه و داریوش فروهر، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده، خلاصه کند واین قتل‌ها را به «عوامل خودسر در وزارت اطلاعات» نسبت داد.
قتل محمد شریف، نویسنده ومترجم و از اعضای دفتر تدوین مجموعه آثار دکتر شریعتی که ۹ آذر ۷۷ ناپدید و جسد او در ۱۶ آذر همان سال در پزشکی قانونی پیدا شد و همچنین پیروز دوانی، که سوم شهریور همان سال مفقود شده و هیچ جسدی از او پیدا نشد از سوی جمهوری اسلامی، جزو پرونده قتل‌های زنجیره ای محسوب نشد. بسیاری از روزنامه‌نگاران و افکار عمومی ایران از شریف و دوانی به همراه، احمد امیرعلایی (نویسنده و مترجم)، غفار حسینی (مترجم)، حسین برازنده، ابراهیم زال‌زاده (ناشر) احمد تفضلی، منوچهر صانعی، حمید حاجی‌زاده و پسر ده ساله اش “کارون“، کاظم سامی، هایک هوسپیان مهر، فریدون فرخزاد و معصومه مصدق، نوه دکتر مصدق و دهها روشنفکر و منتقد سیاسی دیگر به عنوان قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای یاد می کنند، اما حکومت جمهوری اسلامی ایران مسئولیت هیچ یک از این قتل‌ها را بر عهده نگرفته است.

۱۳۹۵ آذر ۸, دوشنبه

صدیقه مرادی پس از آزادی: «مصاحبه نکردم ۱۰ سال حکم دادند


صدیقه مرادی

صدیقه مرادی که از اردیبهشت سال ۱۳۹۰ نزدیک به ۶۷ ماه «بدون مرخصی» در زندان به سر می برد روز چهارشنبه سوم آذر ماه ۱۳۹۵ با حکم شعبه ۵۳ دادگاه تجدیدنظر تهران از زندان آزاد شد. او پس از آزادی گفت که تنها به دلیل سابقه زندانی بودن اش در دهه ۶۰ و پس از آنکه حاضر به انجام «مصاحبه» یا همان اعترافات اجباری تلویزیونی نشده، نزدیک به ۶ سال را در زندان گذرانده است.
به گزارش تارنگار حقوق بشر در ایران به نقل از کمپین بین المللی، صدیقه مرادی پس از آزادی گفت: «روز دادگاه من در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب با ریاست قاضی مقیسه، آقای مجید پورسیف آمده بود او در دهه ۶۰ از زندانیان مصاحبه می گرفت. در دادگاه من گفت که چون شما آن زمان مصاحبه نکرده ای حالا اینجا هستی و باید مصاحبه بکنی. گفتم من در دهه ۶۰ حکم محکومیت ام را گذرانده ام و تمام شده، فعالیت خاصی هم ندارم و کاری نکرده ام که مصاحبه بکنم. اتهام محاربه از طریق هواداری سازمان مجاهدین خلق وارد کردند و ۱۰ سال زندان به من دادند چون حاضر به مصاحبه نشدم.»
خانم مرادی درباره جلسه دادگاه تجدید نظر خود گفت: «حتی ده دقیقه هم نشد قاضی شعبه هم عرض پرونده را که نگاه کرد حکم آزادی مرا صادر کرد و نوشت آزادی بلاقید و شرط. من کاری نکرده بودم که این همه سال زندان ماندم و فقط به خاطر سابقه زندان ام در دهه ۶۰ مرا زندانی کردند و قاضی شعبه هم عرض هم دید که در پرونده هیچ چیزی وجود ندارد. دیوان عالی کشور که اعاده دادرسی را پذیرفته بود حکم توقف حکم مرا هم داده بود اما آزادم نکردند حتی با وثیقه هم نپذیرفتند آزاد شوم تا بررسی مجدد پرونده در شعبه هم عرض. اما به هرحال شعبه ۵۳ حکم ۱۰ سال مرا تبدیل به ۵ سال کرد و با این حکم من خیلی بیش از حکم ام زندان بوده ام.»
صدیقه مرادی که تاکنون سه بار بازداشت و زندانی شده است، گفت سومین باری که زندانی شده برای او سخت تر از زندان های دهه ۶۰ بوده است. او گفت: «آن زمان من مجرد بودم. اما این بار در سال ۹۰ که مرا بازداشت کردند من یک دختر کوچک داشتم و شرایط دخترم سخت بود. همسرم هم بیماری داشت و در تمام این مدت یک روز هم مرخصی ندادند که من حداقل به دخترم برسم. این زندان واقعا سخت تر از زندان های قبل من بود.»
خانم مرادی از وجود دستکم سه زندانی با شرایط مشابه خودش در بند اوین زندان اوین خبر داد و گف: «حالا آمده ام بیرون ولی هنوز در حال و هوای بند زنان زندان اوین هستم. در این بند سه زندانی سیاسی هستند که دقیقا پرونده شان مثل پرونده من است و حالا که پرونده من حکم آزادی داده اند پرونده آنها هم باید رسیدگی و حکم آزادی بدهند. مریم اکبری منفرد، ریحانه حاج ابراهیم و بهناز ذاکری هر سه نفر درخواست اعاده دادرسی داده اند و با درخواست آنها موافقت شده. مریم سه دختر دارد. بهناز ذاکری هم که وضعیت خوبی ندارد، بیمار است و توان زندان هم ندارد. امیدوار هستم هرچه زودتر پرونده های آنها را هم بررسی کنند و همه آزاد شوند. آنها دقیقا در شرایطی هستند که من بودم.»
صدیقه مرادی پیشتر در نامه ای اعلام کرده بود که شاهد اعدام های زندانیان در دهه ۶۰ بوده است. او از سازمان های حقوق بشری خواسته بود که «به‌خاطر حقوق ازدست‌رفته انسانهایی که بی‌گناه در سال۶۷ اعدام شده‌اند، با مسببین این قتل‌‌عام برخورد قانونی داشته باشند و تا رسیدن به نتیجه نهایی دست از پیگیری برندارند.»
خانم مرادی در سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۴ دو بار به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق زندانی شده بود. مهدی خواص، همسر صدیقه مرادی قبلا به گفته بود که همسرش را «اولین بار ۲۷ خرداد ۱۳۶۰ را بازداشت کردند. آن زمان یک دانش آموز دبیرستانی و هوادار سازمان مجاهدین خلق بود. مدتی بعد آزاد شد اما در سال ۱۳۶۴ باز هم او را دستگیر کردند و این بار ۴ سال زندانی بود و در سال ۱۳۶۸ از زندان آزاد شد. الان ۵۶ سال دارد و در سال ۱۳۹۰ که آمدند خانه ما و او را با خودشان بردند هیچ فعالیتی نداشت. خانه دار بود و فقط با هم بندهای سابق خود در دهه ۶۰ و خانواده های شان در ایران رفت و آمد داشت در دادگاه هم قاضی مقیسه گفت که جرم همین رفت و آمدها است و همین را کردند محاربه از طریق هواداری از سازمان مجاهدین خلق و براساس ماده ۱۸۶ قانون مجازات اسلامی به او حکم دادند.»
صدیقه مرادی در فاصله روز ۱۱ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ که در منزل مسکونی خود بازداشت شده بود تا روز چهارشنبه سوم آذرماه ۱۳۹۵ که از زندان آزاد شد از «مرخصی» محروم بود. بعد از ۵ سال و نیم اما دیوان عالی کشور با تقاضای اعاده دادرسی او موافقت کرد و پرونده را به شعبه ۵۳ دادگاه تجدیدنظر فرستاد و سرانجام روز چهارشنبه شوم آذر ۱۳۹۵ دادگاه رسیدگی به پرونده این زندانی سیاسی در شعبه ۵۳ دادگاه تجدیدنظر تهران برگزار و در نهایت حکم آزادی او صادر شد..

۱۳۹۵ آذر ۱, دوشنبه

گفتگو با پرستو فروهر؛ “دادخواهی روندی برای آگاهی بخشی است و نه انتقام‌گیری

فروهر
پرستو فروهر، متولد سال ۱۳۴۱، هنرمند و نویسنده شناخته شده ایرانی است. او در اسفند ماه سال ۱۳۹۰ جایزه دوسالانه “سوفی فون لاروش برای برابری جنسیتی” را که از سوی شهرداری اوفن‌باخ آلمان اعطا می‌شود، به علت شجاعت و خلاقیت دریافت کرد. همچنین بنیاد مصدق در سال ۱۳۹۵ به پاس کوشش‌های حقوق بشری و دادخواهی پیگیرانه‌اش «لوح مصدق» را به او اهدا نمود.
از پرستو فروهر تاکنون کتابهایی به زبان آلمانی و فارسی چاپ شده که آخرین آنها با نام “بخوان بنام ایران” در سال ۱۳۹۱ منتشر شد. او همچنین نمایشگاه‌های هنری مختلفی در ایران، آلمان، انگلستان و امریکا برگزار کرده است.
پرستو فروهر بعد از قتل پدر و مادرش (داریوش و پروانه فروهر) در پاییز سال ۱۳۷۷ یک مسیر دادخواهی مستمر را پیگیری کرد و اکنون پس از گذشت ۱۸ سال از آن فاجعه، همچنان پیگیر دادخواهی از پرونده قتل پدر و مادرش است. او در سال ۱۳۹۲ نیز با همکاری منیره برادران نمایشگاه مستند «امید نام من است» را در مرکز فرهنگی آنه فرانک در شهر فرانکفورت برگزار کرد که موضوع آن بازنمایی سرکوب دهه‌ی شصت در ایران از طریق یادگارهای به جا مانده از دوران زندان و تبعید مخالفان سیاسی در آن سال‌ها بود. پرستو فروهر امروز به نماد دادخواهی جنایت‌های سیاسی در ایران تبدیل شده است.
-چه نسبتی بین اعاده حیثیت از گذشته و مساله دادخواهی وجود دارد؟ چیزی که امروز با آن مواجهیم آن است که معمولا پیش از هرگونه دادخواهی و فرجام این دادخواهی، نوعی از اعاده حیثیت دروغین برای بازیگران و عاملان سرکوب، اتفاق می‌افتد. کسانی که باید جوابگوی اتهامات خود  باشند، صندلی متهم را ترک کرده و ظاهرا طلبکار هم می‌شوند. افرادی که متهم به اقدامات غیرانسانی بودند، امروز در یک فرایند غریب و نوعی شعبده‌بازی عجیب، به قهرمان دوره جدید تبدیل شده‌اند. بگذارید دو مثال مشخص بزنم. هاشمی‌رفسنجانی که خود متهم به تثبیت استبداد دینی و همدستی در سرکوب بود، امروز به قهرمانی نجات‌بخش تبدیل شده است. نه خودش و نه هوادارانش حاضر به توضیح و پاسخگویی در برابر اعمال گذشته نیستند. در نمونه‌ای دیگر، حکومت سلطنتی پهلوی است که متهم به استبداد، ظلم و جنایت بود، اما امروز حتی به نوستالژی بخشی از نیروهای اپوزیسیون هم تبدیل شده است. آیا ما کم‌حافظه هستیم یا اینکه جنایت با مرور زمان تغییر ماهیت می‌دهد؟
پیش از هر سخنی بگویم که با این نگاه به مفهوم “اعاده حیثیت” موافق نیستم. اینجا اعاده حیثیتی صورت نگرفته بلکه اتفاق دیگری افتاده است. به نظرم در هر دوی این نمونه‌ها که گفتی، تغییر برداشت جمعی بیش از آنکه ریشه در کم‌حافظگی داشته باشد، نمودی از استیصال است. گروهی هست که منافع مستقیمی در این فرآیند دارد. آن‌ها را کنار می‌گذارم. اما این فرآیند تغییر قضاوت، همانطور که اشاره کردی، متأسفانه طیف وسیعی را در برمی‌گیرد. این به نظر من واکنشی‌ست غیرسازنده به بن‌بست‌هایی که بر جامعه تحمیل شده. آدمها وقتی به نوعی در بن‌بست قرار می‌گیرند، و با شرایط دشوارتری از گذشته‌ی خود روبرو می‌شوند، اگر بستری نیابند تا نارضایتی‌شان را به اراده‌ی تغییر تبدیل کنند، و اگر راه‌حل و گزینه‌ای پیدا نباشد، یا حتی پیشنهادی برای حل معضل و مسیری برای گذار از بحران نمایان نباشد، گرفتار احساس شکست و سر‌خوردگی می‌شوند و همین موجب تغییر حس‌شان نسبت به تجربه‌ی گذشته یا حتی موجب نوستالژی در برابر گذشته می‌شود. در بسیاری از موارد این بازبینی گذشته، پایه و اساس درستی ندارد، پی‌آمد شناخت و آگاهی و تفکر انتقادی نیست و تنها نتیجه‌ی فقدان راه حل برای امروز است؛ نمود نارضایتی عمیقی‌ست که بستر سازنده‌ای برای تبدیل آن به یک جنبش و حرکت سیاسی رو به جلو وجود ندارد. نارضایتی اگر به کنش اعتراضی نیانجامد، خب، سبب رشد سر‌خوردگی و استیصال می‌شود. حداقل در هر دو مثالی که زدی، برای من این استیصال مبنایِ چرخشِ پدید آمده است. فرض کن اگر از مردم خواسته می‌شود که در انتخابات به کسانی رأی دهند که در افکار عمومی متهم به بسیاری بدکاری‌ها و حتی جنایت بوده‌اند، و اگر بخشی از مردم به این خواسته تن می‌دهند، من این بغرنج سنگین را به حساب کسانی می‌گذارم که باید راه‌حل‌های جایگزین را ارائه می‌کردند و نکرده‌اند.
البته در جامعه‌ی سرکوب‌زده‌ی ما گاهی هم چنین نیروهایی اصلاً حضور ندارند که بتوانند آلترناتیو چنین رویه و گزینه‌ی نادرستی باشند. نیرویی نیست که بسترساز نوع دیگری از کنش اجتماعی-سیاسی باشد، زیرا سرکوب و حذف شده است، و در نتیجه، همین دریافت بن‌بست و استیصال، مردم را به آن مسیری سوق می‌دهد که وانمود می‌شود تنها گزینه‌ی ممکن است. وقتی جایگزین وجود نداشته باشد، دیگر چه انتظاری می‌شود از مردمی داشت که با روزمره‌ای دشوار دست‌به‌گریبان هستند و در چرخه‌ی «بد و بدتر» گیر افتاده‌اند؟ حتی اگر این گزینه‌ی موجود یک توهم عیان باشد، اما با چنان شعبده‌ای صحنه‌پردازی می‌شود و جار زده می‌شود و تبدیل به گفتمان غالب می‌شود که رویکرد عمومی به آن بالا می‌رود. وزیر اسبق اطلاعات که به استناد اعترافات زیردستانش دستور قتل داده و بعد در یک شعبده‌بازی دستگاه قضایی، که در زمان خود هیچ مقبولیت عمومی هم نیافت، رأی برائت گرفته، اگرچه در آن هنگام لااقل ناچار به استعفا شده بود، اما در این انتخابات آب توبه بر سرش می‌ریزند و سر از لیست «امید» درمی‌آورد. من آن مردمی که از سر استیصال رأی می‌دهند را قضاوت نمی‌کنم اما آنان که توهم را به جای امید به خورد مردم می‌دهند، معضل عمیق موجود را لاپوشانی می‌کنند و مانع پاگیری یک حرکت برآمده از واقعیت‌های موجود به سوی تغییر می‌شوند.
در مثال دوم‌ات هم، وقتی در نگاه به نظام گذشته حسرتی وجود دارد، باید آن را نشانه‌ی بن‌بست و شرایط دشوار امروز و شکست امیدهای انقلاب دانست. اگر گزینه‌ای رو به پیش وجود داشت، آدمها نیاز به چنین حسرتی هم نداشتند. فکر نمی‌کنم که این موضوع را بتوان تنها با پدیده‌ی فراموشی توضیح داد، بلکه ناشی از شکست و گسترش تنگناهای اجتماعی و اقتصادی و استیصال در برابر آنها هم هست، که البته به مرور ممکن است به فراموشی هم منجر شود.
– با بیان دیگری می‌پرسم. ظاهرا در ایران- وحتی شاید در منطقه ما- یک فرایند مستمر دادخواهی وجود ندارد. “دادخواهی” در مواجهه با جنایت و ظلم، به یک خواست عمومی تبدیل نشده و در وجدان عمومی قرار نگرفته است. در واقع “دادخواهی” نه یک خواست همه‌گیر است و نه یک فرایند مستمر. شاید به همین دلیل است که گاه از گذشته اعاده حیثیت دروغین می‌شود. آیا موافق این فرض هستید؟ و اگر موافق هستید، درباره چرایی آن هم بگویید.
فکر می‌کنم که دادخواهی وجود دارد، اما هنوز فراگیری و جانمایه‌ی یک جنبش را ندارد. تداوم هم داشته اما این تداوم در داخل ایران بیشتر از سوی بستگان قربانیان جنایت‌های سیاسی و در موارد نادری از سوی نهادهای سیاسی و صنفی دگراندیشان حفظ شده است. اگر در یک زمینه‌ی بزرگتر نگاه کنیم، مساله ابعاد ریشه‌دارتری هم دارد. بگذار درباره فرآیند دادخواهی در برابر ستم‌های حکومت سلطنتی حرف بزنیم. واقعیت این است که در این فرایند در ابتدای انقلاب یک کج‌راهه‌ی بزرگ اتفاق افتاد و آن خشونت لجام‌گسیخته‌ای بود که بر ضد بسیاری از دست‌اندرکاران رژیم گذشته انجام شد. از آنجا بود که پروسه‌ی دادخواهی کاملا کور شد. آنچه به دست صادق خلخالی حاکم شرع آن زمان و هم‌فکران او در دادگاه‌های انقلاب، انجام شد انتقام‌گیری و کشتار کوری بود که جایگزین پروسه‌ی دادخواهی شد؛ بدون هیچ‌گونه محاکمه‌ی عادلانه و بدون آنکه اجازه‌ی سخن‌گفتن به متهمان داده شود، وکیل داشته باشند، اسناد اتهام بررسی شود، دفاعیات شنیده شود و از همه مهمتر، بدون اینکه مردم در جریان این فرآیند به آگاهی واقعی دست یابند، بی‌آنکه مشخص شود که ظلم چه فرآیندی داشته و نقش ساختار حاکم از یک طرف و نقش اشخاص از سوی دیگر چه بوده. آنچه به نام دادگاه تشکیل دادند، تنها به قصد کشتار و انتقام‌گیری بود. در سطح جامعه به کینه و خشونت دامن زد و نه تنها بستری برای تفکر انتقادی نساخت که آن را مسدود کرد. حتی باید گفت که محاکمه‌ای وجود نداشت، بلکه ظرف چند روز، یا حتی چند ساعت حکم را صادر می‌کردند و بعد هم می‌کشتند. نه پرسش و پاسخ می‌شد، نه سندی بررسی می‌شد، نه شاهدان مختلف حاضر می‌شدند و نه هیچ‌کدام از مراحل دادرسی عادلانه طی می‌شد. به این ترتیب سندیتی ساخته نشد و باقی نماند که امروز بتوان با اعتماد به آن رجوع کرد و آن را بررسی و بازخوانی کرد. در نتیجه هیچ نمونه‌ای از پاسخگویی واقعی به ظلم و پذیرش مسئولیت هم بوجود نیامد. این تاریخ شرم‌آوری ست.
آنچه انجام شد نوعی از انتقام‌گیری کور و دامن زدن به خشونت لجام‌گسیخته بود. و به نظر من آنجا نقطه‌ی عطفی‌ست که مسیر دادخواهی مسدود شد و اراده‌ و خواست دادخواهی، که در جامعه وجود داشت، منحرف شد و از بین رفت. دادخواهی در واقع طلب حق جامعه از ساختار قدرتی است که این حق را پایمال کرده است. از این منظر، در آن محاکمه‌هایی که حاکمان شرع به راه انداختند چنین بستری پدید نیامد و تنها روالی از انتقام‌جویی خشن و کور در دم‌ودستگاه قضایی نهادینه شد و این دستگاه را به ارگان تصفیه‌های خشن بر مبنای احکام شرعی بدل کرد.
– و فکر می‌کنید که با همین “انحراف” زمینه ایجاد یک جنبش دادخواهی بزرگ در ایران از بین رفت؟
به نظرم این عامل اساسی‌ایی بوده است. البته تأکید می‌کنم که هرچند هنوز جنبش دادخواهی وجود ندارد، اما حرکت‌های دادخواهانه همیشه بوده و هست. سنت دادخواهی و طلب حق که از بین نرفت. در سال‌های بعد، با اینکه جنبش دادخواهی در ایران پا نگرفت، اما حرکت‌های حق‌جویانه و دادخواهانه همچنان وجود داشت. همین حرکت‌های محدود را هم باید دید که در چه شرایط بغرنجی انجام شد. عامل سرکوب در این زمینه بسیار مهم و اساسی است. در اینجا اشاره به تلاش‌هایی که در بیرون از ایران برای افشاگری موارد نقض حقوق بشر و فشار بر حکومت برای تغییر رویه انجام شده نیز ضروری ست، چه از سوی ایرانی‌ها و نهادهای سیاسی و مدنی تبعیدیان و چه از سوی نهادهای بین‌اللمللی مدافع حقوق بشر. دادگاه میکنوس و محکومیت برخی از دست اندرکاران آن کشتار فجیع نمونه‌ی برجسته‌ای از این تلاش‌های دادخواهانه است. و البته در درون ایران هم بودند کسانی و نهادهایی که علی‌رغم جو سرکوب تن به سکوت ندادند. برای نمونه نشریه‌های هفتگی که به نام گزارش خبری از اواخر دهه‌ی شصت به بعد از سوی حزب ملت ایران منتشر می‌شد و پدر و مادر من در انتشار آن نقش اساسی داشتند، پر از افشاگری موارد پی در پی نقض حقوق بشر و اعتراض به آن است، همچنین گفتگوها و اعلامیه‌هایی که در این زمینه منتشر می‌کردند. برای نمونه انعکاس آن اعتراض گسترده‌ای که پاییز ۱۳۷۵ در پی قتل سیاسی ملا محمد ربیعی، امام جمعه‌ی اهل سنت کرمانشاه، در نواحی کردنشین بالا گرفت و با سرکوب خشن حکومت روبرو شد. پافشاری بر تحقیق مستقل و دادرسی این قتل، و نیز اعتراض و بیان خواست دادرسی عادلانه‌ی این قبیل موارد نقض آشکار حقوق بشر به نظر من بی‌شک نمونه‌هایی از تداوم حرکت دادخواهانه در جامعه هستند. با وجود این، جز در موارد معدودی (برای مثال همین شورش اعتراضی مردم به قتل ملا محمد ربیعی)، تا پیش از قتل‌های سیاسی پاییز ۷۷ حرکت‌های دادخواهانه انعکاس وسیعی در جامعه نیافت و تداوم آن بیش از همه بر دوش خانواده‌ها ماند.
برای نمونه چند روز پیش، آقای جعفر بهکیش که شش نفر از اعضای خانواده‌‌اش را در سرکوب وحشتناک دهه شصت از دست داده، شکایتی را منتشر کرد که سال‌ها قبل تنظیم و تحویل شده بود و متاسفانه مورد رسیدگی قرار نگرفته است. این‌گونه حرکت‌ها از سوی خانواده‌ها، برای یادآوری و پاسخگو کردن مسئولان ضروری بوده و هست. حرکت‌هایی که مثل یک جویبار زنده وجود دارند و علی‌رغم سرکوب مداوم، که موجب تضعیف و فرسایش دادخواهی شده، جریان خود را حفظ کرده است.
– اما همانطور که گفتید این جریان‌ها بیشتر بصورت خانوادگی پیگیری شده و متاسفانه حرکتی عمومی نبودند. در همان متنی که آقای بهکیش منتشر کردند، به گفته خودشان، حتی بخشی از خانواده‌های قربانیان هم همراهی نکرده بودند.
بله خب این به‌علت همان سرکوب مستمری است که وجود داشته و دارد. تداوم سرکوب سبب سر‌خوردگی و فرسایش انسان‌ها می‌شود.
– متوجه این معضل بزرگ هستم. اما به نظر می‌رسد که اگر خانواده‌ها ناچار نبودند که این بار دادخواهی را به تنهایی برعهده بگیرند و این مساله به یک خواست عمومی تبدیل می‌شد، شاید امکان حذف و سرکوب آن هم سخت‌تر می‌شد. از طرفی اگر این جریان‌های کوچک در خانواده‌ها تداوم بیشتری داشت، امکان عمومی شدن دادخواهی هم فراهم می‌شد. شاید که یک نسبت دوسویه داشته باشد. انگار هم ناآگاهی عمومی در جامعه به دلیل عدم تداوم جریان‌های کوچکتر وجود دارد و هم نگرانی عمومی به دلیل ترس از سرکوب اثرگذار بوده و این‌ها هم فرایند عمومی شدن دادخواهی را تضعیف کرده‌اند.
مسلما بخشی از این ناکامی به دلیل ناآگاهی عمومی و عدم دریافت مسئولیت اجتماعی و اخلاقی در قبال سرکوب دگراندیشان است. حتی بخشی هم می‌تواند پی‌آمد سهل‌انگاری و چشم‌پوشی از دادخواهی باشد. بخشی هم می‌تواند به دلیل خستگی و نومیدی باشد. این عوامل دست به دست هم می‌دهند. مسیر دادخواهی به هر حال مسیر پر هزینه‌ای است. هم باید اعتراض کرد و هم باید تداوم داشت. باید نوعی از پایداری را حفظ کنی، و شاید حتی هر جا که این پایداری را رها کنی، مثل آن است که از همان ابتدا هم پایداری نکرده بودی. رشته‌ای قطع می‌شود تا شاید کسی در آینده آن را پی بگیرد. بعضی از خانواده‌های قربانیان با فشار سرکوب ناچار به کناره‌گیری از دادخواهی شده‌اند. حتی ممکن است کسانی هم نومید شده باشند. کلنجار با ممنوعیت‌های مستمر حکومتی و بی‌تفاوتی در سطح جامعه، آدم را گاهی دچار حس ناامیدی و سر‌خوردگی می‌کند. دادخواهی اما برای جریان‌سازی نیاز به تداوم دارد و به آدم مهلت نومیدی و خستگی نمی‌دهد. به نظرم وقتی تداوم از بین برود، دیگر آن پایداری که در گذشته کرده‌ای هم انگار پیوندی با آینده نخواهد یافت. تبدیل می‌شود به خاطره.
به نظر من عامل اصلی جلوگیری از توانمند شدن جریان دادخواهی، سرکوب بوده است. دراین‌باره شکی ندارم. اما فرسایش و نومیدی هم ممکن است به کمک آمده باشد. از سوی دیگر، به هر حال هرکسی حق دارد که زندگی خودش را هم داشته باشد و این انتظار که بستگان قربانی خود را تنها وقف دادخواهی کنند، منصفانه نیست. فرض کن خانواده‌ای که یک قربانی داده، نگران فرزندان و اعضای دیگری از خانواده است که ممکن است آسیب ببینند. تنگناهای تحمیل شده به این خانواده‌ها واقعیت انکارناپذیری هستند. چطور می‌شود از آنها خواست که دوباره و دوباره خود را در معرض زخم‌پذیری قرار بدهند؟ من در میان خانواده‌های قربانیان، حتی با کسانی که پیگیری نمی‌کنند همدلی دارم. چرا که حتی همین عدم‌پیگیری هم از سر درد و رنجی است که با آن دست به گریبان هستند، ادامه‌ی ظلم است. وقتی که مسیر دادخواهی بسته است و بستری برای پیگیری وجود ندارد، ممکن است کسی تصمیم بگیرد که دادخواهی را به ناچار متوقف کند. و همین فاجعه‌ی دیگری بر زندگی او تحمیل می‌کند، او را تبدیل به عزادار دائمی خواهد کرد. با درد و رنج خود تنها می‌ماند زیرا سویه‌ی اجتماعی حق‌طلبی را تجربه نمی‌کند و رنج او سبب فاعلیتی در او نمی‌شود. نباید فراموش کرد که دادخواهی با عزاداری متفاوت است و کسی که عزادار دائمی یک فاجعه شده، اگرچه رنج بزرگی با خود حمل می‌کند، اما این رنج را به فرآیندی سازنده و رهایی‌بخش بدل نمی‌کند، امید را در خود زنده نمی‌کند، نمی‌سازد.
– بحرانی که خانواده قربانیان با آن مواجه می‌شوند را شرح دادید. اکنون بر سر نوع مواجهه جامعه با فاجعه صحبت کنیم. مهمترین “علت” یا “بهانه”ای که برای کناره‌گیری عمومی از فرایند دادخواهی و در نتیجه عدم وجود یک جنبش دادخواهی طرح می‌شود، ادعای مصلحت اجتماعی است. کسانی که خواستار فراموشی گذشته هستند، همیشه از یک مصلحت مربوط به آینده صحبت می‌کنند. آنها می‌گویند که اگر در نقاط تاریک گذشته توقف کنیم، امکان پیشروی، آرامش و ثبات در جامعه وجود نخواهد داشت.
بگذارید یک مثال از منطقه خودمان بزنم. حتما شنیده‌اید که در هفته‌های گذشته، دولت افغانستان به یک قرار صلح با گلبدین حکمتیار، جنگسالار شناخته‌شده در این کشور تن داد. مهمترین بند از این توافقنامه، اعطای مصونیت قضایی و معافیت او از امکان پیگیری و دادخواهی توسط قربانیانی بود که توسط حزب او آسیب دیده بودند. می‌دانیم که حکمتیار یکی از طرف‌های جنایت و جنگ در سه دهه گذشته افغانستان بوده و صلح با او نیز به دلیل اعطای همین مصونیت با انتقاد شدید فعالان حقوق‌بشر مواجه شد. اما هواداران صلح می‌گفتند که ما برای ایجاد ثبات و آرامش، ناچار به چشم‌پوشی از گذشته او بودیم. مشابه همین مصلحت را برخی افراد در جامعه ایران هم مطرح می‌کنند. بعضی‌ها حتی فراتر می‌روند و می‌گویند که پیگیری جنایت‌ها می‌تواند ثبات و آرامش را برهم بریزد و بهتر است که گذشته را مسکوت بگذاریم. آنها از یک اخلاق مصلحت‌گرایانه سخن می‌گویند تا اخلاق دادخواهی را به چالش بکشند. پاسخ شما به عنوان کسی که معتقد به اخلاق دادخواهی بوده چیست؟ آیا می‌توان فرض کرد که در شرایطی خاص و به دلیل مصالحی بزرگتر فرایند دادخواهی متوقف شود؟
اول اینکه فکر می‌کنم شرایط جنگ داخلی در یک کشور با شرایط استقرار یک حکومت متفاوت است. از طرفی باید این مفاهیم را به طور کلی بشناسیم و از طرفی هم در زمینه‌ی واقعی شرایط سیاسی ایران بررسی‌شان کنیم. از آن کسانی که می‌گویند فراموش کنیم چون مصلحت چنین است باید پرسید که آیا واقعا این فراموشی به سود و مصلحت جامعه‌ی ما در شرایط فعلی است؟ یا اینکه فراموشی به مصلحت ساختار قدرت و قشر حاکم است؟ این که جنایتکاری را از دادخواهی معاف کنیم چه مصلحتی دارد؟ و برای چه کسانی؟ این جنایت‌ها که پی‌آمد دعوای شخصی نبوده است. جنایتی که از یک فرایند ساختاری در حکومت نتیجه شده، نمی‌تواند به یک درگیری موضعی تقلیل پیدا کند، که حالا با دور شدن از زمان وقوع آن اولویت خود را از دست بدهد.
بر مبنای تجربه خودم بگویم. با استناد به پیگیری پرونده قتل پدر و مادرم می‌گویم که در این جنایت، افرادی که به عنوان متهم بازداشت شدند مسئول اصلی نبودند. بلکه این جنایت و موارد مشابه‌اش برآمد یک بستر فکری و ساختار اجرایی در درون حاکمیت بوده است. وقتی چند تن از همین متهمان، که همگی کارمندان رسمی دولت بوده‌اند، در متن بازجویی‌هایشان و در دفاع از خود می‌نویسند که حذف فیزیکی جزء وظایف سازمانی آنها در وزارت اطلاعات بوده که از سال‌ها پیش اجرا می‌کرده‌اند، پس ما تنها با فرد طرف نیستیم، بلکه با یک ساختار طرفیم. این ساختار همچنان حاکم است و همچنان بر مبنای همان بستر فکری عمل می‌کند و شیوه‌های اجرایی مشابهی بکار می‌بندد. همین ساختار در یک دوره‌ای اعدام‌های جمعی می‌کند، تا مخالفانش را درو کند و ظرفیت‌های اعتراض و دگراندیشی را در جامعه بخشکاند، در دوره‌ای دیگر قتل‌های سیاسی مخفیانه انجام می‌دهد تا مخالفانش را حذف کند و جامعه را در ترس‌خوردگی نگهدارد و از شکل‌گیری و تداوم هسته‌های مقاومت جلوگیری کند و یا در دوره‌ی دیگری جنبشی مردمی را چنان خشونت‌بار سرکوب می‌کند که هیچ‌یک از آرمان‌هایی که مردم برای تحققش به میدان آمدند به سرانجام نمی‌رسد. پس عامل بازدارنده‌ی تغییر و بستر فکری و اجرایی سرکوب تنیده در این ساختار است. و من نمی‌فهمم که چطور ممکن است افشاگری و دادخواهی در برابر این ساختار و تلاش برای پاسخگو کردن آن به مصلحت جامعه نباشد. این ساختار همچنان هست و اگر با فرایند دادخواهی نقد و پالایش نشود، همچنان به سرکوب ادامه خواهد داد. وگرنه آرامش که در گورستان هم هست. وقتی حقی طلب نشود، آرامش هم بهم نمی‌خورد. اما آیا این‌گونه آرامش از سر وادادگی و ظلم‌پذیری را می‌توان مصلحت جامعه دانست؟ مصلحت اجتماعی جایی است که با توانمند شدن مردم ساختار قدرت کنترل و مهار شود و فرآیندهای مجاز برای پاسخگو کردن و نقد آن نهادینه شود.
– در شرایط امروز ایران گفته می‌شود که وقتی شما دادخواهی می‌کنید، در واقع قدرت غیرپاسخگوی حاکم را می‌ترسانید که در آینده باید در برابر اعمالش پاسخگو شود. چون این پاسخگویی می‌تواند به محاکمه و احیانا مجازات منجر شود، مصلحت‌جویان می‌گویند که این احتمال موجب ترس عوامل حکومت از آینده نامعلوم شده و تن به تغییر نخواهند داد. اینجاست که مصلحت‌جویان می‌گویند بیایید تضمینی بدهید که قرار نیست عوامل سرکوب در حکومت محاکمه شوند.
مشابه همان چیزی که در افغانستان برای حکمتیار بوجود آمده و نوعی از مصونیت قضایی به او دادند اینجا هم نوعی از مصونیت برای متهمان زورمدار بدهید تا نگرانی حکومت از بین برود. شایعاتی هست که در زمان ریاست‌جمهوری آقای خاتمی او از چنین مصونیتی برای برخی افراد سخن گفته و تاکید کرده بود که در بررسی پرونده قتل‌ها تا یک جایی بالاتر را خط قرمز می‌داند و در مقابل خواسته بود که رویه کشتار مخالفان در وزارت اطلاعات متوقف شود.
توجه دارید که من در اینجا فقط نقل قول می‌کنم و قصدم دفاع از این نظرها نیست. برگردم به سوال اصلی تا این حاشیه‌ها معنی پیدا کند. سوال این بود که چرا دادخواهی در ایران به یک جنبش تبدیل نمی‌شود؟ گفتید که بخشی ممکن است به علت سرکوب یا نومیدی باشد. اما بخشی هم که به جامعه مربوط است، با همین مصلحت‌سنجی‌ها از تشکیل یک جنبش دادخواهی جلوگیری می‌شود. حتی می‌گویند که این مصلحت‌سنجی یک مصلحت اخلاقی است و با هدف آسایش مردم و ایجاد زمینه تنفس و تغییر انجام می‌شود. آنچه که گفتم در واقع توضیح و توجیه اخلاقی برای سکوت و عدم همراهی با فرایند دادخواهی بود. پس معتقدان به اخلاق دادخواهی، باید بتوانند نشان دهند که این توجیه اخلاقی نادرست است.
تا زمانی که ساختار حاکم واقعا پاسخگو نباشد و در برابر عملکردهای پیشین‌اش بازخواست نشود، توازن قوا به نفع جامعه و مردم تغییر نخواهد کرد و مصلحت جامعه بدست نمی‌آید. باید توجه کرد که پروسه دادخواهی از آنجایی شروع می‌شود که حقی از جامعه پایمال می‌شود. نه جنایت‌ها یک جنایت شخصی بوده و نه حقوقی که نابود شده‌اند، حقوق قابل چشم‌پوشی برای یک جامعه‌ی پویا. جنایتکاران در یک ساختار قرار دارند و حقوق از بین رفته نیز بخشی اساسی از حق جامعه است. اتفاقی که افتاده آن است که حق دگراندیشی و حق مخالفت سیاسی و مدنی در جامعه از طرف حکومت به‌صورت ساختاری سرکوب شده و بنابراین جنایتی علیه جامعه اتفاق افتاده است. پیگیری این جنایت نیز حرکتی را ایجاد می‌کند که ما حرکت دادخواهانه می‌دانیم و رو به احقاق حقوق اساسی جامعه دارد.
اصل قضیه این است که حکومت حقی از حقوق مردم را از بین برده و بنابراین باید در مقابل مردم پاسخگو باشد. از طرفی ما در شرایطی قرار داریم که همچنان همان ساختار قدرت و همان بستر فکری سرکوب، سر جای‌اش هست. پس بدون پاسخگو کردن این ساختار نسبت به عملکردهایش چیزی به مصلحت جامعه اتفاق نخواهد افتاد. این ساختار حتی وقتی از یک صحنه عقب می‌رود در جای دیگر یک نهاد سرکوب موازی ایجاد کرده و همان شیوه‌ها را بکار می‌بندد.
“مصلحت” جامعه، نادیده گرفتن تجربه‌های واقعی و گذشته‌ی تاریخی خود نیست. حتی در تجربه‌ی تاریخی اصلاح‌طلب‌ها در ایران، این مصلحت‌سنجی نتیجه‌ی عکس داشت. بدون توجه به این تجربه هم معتقدم جامعه باید بر سر احقاق حقوق‌اش ایستادگی کند و “مصلحت‌” هم در همین است. با این ایستادگی است که حکومت ناچار به عقب‌نشینی از مواضع سرکوب‌گرانه می‌شود. تاریخ که تنها یک گذشته‌ی زمانی نیست، بلکه فرایندی است که گذشته و آینده را به یکدیگر متصل می‌کند و بستر تحول اجتماعی می‌شود. “مصحلت” جامعه هم در مواجهه‌ی مسئولانه با تاریخ خود است. آنچه که در گذشته اتفاق افتاده صرفا به زمان گذشته مربوط نیست، بلکه بخشی از تاریخ است، پس در سرنوشت امروز و آینده نیز تاثیر دارد و نمی‌توان آنرا نادیده گرفت.
– برگردیم به ابتدای گفتگو. به نظر می‌رسد که اعاده حیثیت دروغین از جنایتکاران و مستبدان پیشین، مانعی دیگر در برابر تبدیل حرکت دادخواهی به یک جنبش اجتماعی و عمومی در ایران بوده است. وقتی از سرکوبگران اعاده حیثیت می‌شود، دیگر چه نیازی به دادخواهی خواهد بود؟ شما از یک ناتمامی و ناکامی فرایند دادخواهی بعد از پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷ سخن گفتید. اینکه هیچگاه فرایند دادخواهی از ستمگری استبداد پیشین انجام نشد و همین موجب یک انحراف بزرگ هم شد. وقتی که سرکوبگری حسابرسی نشود، ظاهرا امکان بازگشت آن در لباس جدید هم وجود دارد.
همانطور که گفتم انتقام‌گیری و مجازات خونین به هدف آن محاکمه‌ها تبدیل شد و مسیر دادخواهی را کور کرد. آنطور که من دادخواهی را می‌فهمم، مسیر آن از بستر آگاهی و تفکر انتقادی می‌گذرد و نه انتقام‌کشی. دادرسی باید مستند باشد و شفاف و عادلانه. و این میراثی است که باید از دادگاه باقی بماند و تنها از پی چنین روند حقوقی است که می‌توان به برقراری عدالت و پالایش جامعه از سازوکار سرکوب امید بست. پروسه دادخواهی در محاکمه‌ی مسئولان حکومت پیشین اتفاق نیفتاد. حتی چه بسا بسیاری از کسانی که محکوم شدند، اصلاً حقشان محکومیت نبوده است. چه بسیار کسانی را کشتند که اگر هم جرمی مرتکب شده بودند جزای آنان با هیچ معیاری، مرگ نبود. وقتی بسیاری از متهمان حتی مهلت حرف زدن پیدا نکردند، امروز برای ما هیچ قضاوتی بر مبنای آن محاکمه‌ها ممکن نیست و حتی به لحاظ اخلاقی مجاز نیست. وقتی انتقام‌گیری جایگزین دادرسی و مجازات می‌شود، اعمال قدرت وجهی وحشیانه پیدا می‌کند. یا به همان تعبیر شما، وقتی حسابرسی عادلانه‌ای انجام نشود، سرکوب و ترس از رابطه‌ی میان مردم و حکومت طرد نمی‌شود، بلکه با لباس جدید و با توجیه‌های دیگری از راه می‌رسد. چرخه‌ی خشونت سیاسی شکسته نمی‌شود، بلکه بازتولید می‌شود.
یکی از اهداف دادخواهی آن است که جامعه به چنان حدی از حساسیت نسبت به ظلم و توانمندی در مقابله با ظلم دست یابد که از امکان تکرار فجایع و سرکوب کاسته شود. این نتیجه در صورت آگاهی‌یافتن جامعه به حقوق خود بدست خواهد آمد و انتقام‌گیری به چنین نتیجه‌ای منجر نمی‌شود. به همین دلیل کسانی که حضور اجتماعی و سیاسی خود را با حرکت دادخواهانه پیوند زده‌اند، به نظرم باید همیشه مراقب باشند که حتی در ذهنشان هم به دام فکرهای انتقام‌جویانه نیافتند. خشمی که هم بسیار طبیعی است و هم می‌تواند زاینده‌ی نیروی اعتراض باشد، نباید در فرایند دادخواهی سبب لغزیدن به افکار انتقام‌جویانه شود. کسی که برای پیشبرد دادخواهی تلاش می‌کند باید خودش را از انتقام پالایش کند.
– پس جمهوری اسلامی از همان ابتدا مسیر دادخواهی را کور کرد و آیا به همین دلیل بود که زمینه بازگشت ستمگری هم فراهم شد؟ آیا چون مسیر دادخواهی نظام پیشین طی نشد، زمینه تداوم سرکوب و استبداد فراهم گردید؟
بی‌شک این یک عامل تعیین‌کننده بود. در همان سال‌های ۵۸ و ۵۹ مسیری که حکومت برای محاکمه‌ی بازماندگان نظام گذشته و بعد هم محاکمه‌ی مخالفانش به‌کار برد، فاجعه‌ای بود که از یک بستر مشترک برخاسته بود. آیت‌الله خلخالی نمود این جریان بود اما او که تنها نبود. و در بستر همین تفکر و اعمال بود که مسیر آینده ساخته شد و حاکمیت برآمده از انقلاب را به اعمال خشونت کور کشاند. شما ببینید از آنهمه محاکمه‌ها چه سندی باقی مانده، جز حکم‌هایی که صادر کردند و کشتار خونینی که صورت گرفت؟ کدام جزییات از حرف محاکمه‌شوندگان و محاکمه‌کنندگان برای ما باقی مانده است؟ حرف‌های شاهدان و اسناد دادرسی و اظهارات وکلا کجاست؟ نیست، چون اصلاً نبوده است که حالا ما دنبال آن‌ها بگردیم. کل حرف‌هایی که مانده گاهی تنها چند جمله است که جز بی‌عدالتی در محاکمه‌ها، نتیجه‌ی دیگری نمی‌توان از آنها گرفت. در واقع هیچ سندیت تاریخی از آن دادگاه‌ها بدست نمی‌آید الا محکومیت خود دادگاه. و این چیزی نبود جز یک انتقام‌گیری خونین. همان تفکر و رویه‌ای که به سرعت جا انداختند و در طی سال‌ها در سرکوب مخالفان سیاسی ابعادی دهشتناک یافت. قتل‌های سیاسی، که پدرومادر عزیز من از جمله قربانیان آن هستند، در چنین بستری طرح‌ریزی و اجرا شد.
محمد حیدری